یافتن پست: #بی

*vorojak*
*vorojak*
کوچه را دیدی به وقت شب چ تنها میشود!؟
بی تو از ان کوچه هم تنها ترم...
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 01:18
+3
*vorojak*
*vorojak*
نردبان دلم شکسته است میشود کمی برایم دعا کنی؟
یا اگر اجازه میدهد کمی به جای من خدا خدا کنی؟
راستش دلم مثله یک نماز بین راه خسته و شکسته است.میشود برای بیقراری دلم سفارشی به ان رفیق با وفا کنی؟؟؟
3 دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 00:52
+6
mah3a
mah3a
مرد ها ، اسمشان به سنگدلی معروف است ...
زن ها ، به آهن پرستی ...

مرد ها و زن ها ، هر دو انکار می کنند ..!!
هر دو تنها می گذارند و از تنهایی می نالند ...

جمله دوستت دارم شده است جمله ی فرار ، بشنویم ، فرار می کنیم
اما...
هر دو گریه می کنند ، دختر ها بلند ، پسر ها بی صدا ...!
هر دو به دنبال کسی که تا ابد تنهایشان نگذارد ....
مرد ها تا مانکن ببینند تنها می گذارند !
زن ها تا شاهزاده ای سوار بی ام و !

البته بعضیاشـــــون ....
1 دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 00:25
+9
mah3a
mah3a
چقدر سخته
بعد از پشت سر گذاشتن کلی خاطره قشنگ
با بی اعتنایی و بی تفاوتی بهت بگه
هرجور راحتی
کسی مجبورت نکرده بمونی !!
دیدگاه  •   •   •  1391/01/16 - 00:16
+4
milad
milad
bachehaye tehran shargh uni az key shoro mishe?
13 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 23:50
+2
Tiam Mohseni
Tiam Mohseni
sin_sin جون كودك زيباست قبول دارم!
پسر عمو فرهادم!
امير برديا!{-49-}
19 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 23:29
+15
امید
امید
جـبـرا ن خـلـیـل جـبـرا ن : شاید بتوانید دست و پای مرابه غل و زنجیر کشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید
ولی افکار مرا که آزاد است به اسارت در آورید.
جبران خلیل جبران
آخرین ویرایش توسط admin5 در [1391/01/15 - 23:30]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 23:25
+6
d.m
d.m
بی تو بی ایمان شدم، بی قبله بودم، بی خدا ماندم

شادی روز و شبت، روز و شبم را غم به چنگ آورد

تا جدا ماندم از آن آیینه از خود هم، جدا ماندم

ای دل دیوانه، شاید او نمی داند چرا رفته است

کاش می پرسیدی از خود، من که می دانم چرا ماندم
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 23:15
+5
d.m
d.m
بی حضورت بس که در پسکوچه های انزوا ماندم

عاقبت در زیر بار کوهی از اندوه، جا ماندم

بی حضورت بس که در پسکوچه های انزوا ماندم

عاقبت در زیر بار کوهی از اندوه، جا ماندم

بی صدا می خواستی دست و دل بی ادعایم را

دست و دل را برد با خود ناامیدی، بی صدا ماندم

بودنم شد سایه ی نابودی امن و امان، برگرد

بی صدا می خواستی دست و دل بی ادعایم را

دست و دل را برد با خود ناامیدی، بی صدا ماندم

بودنم شد سایه ی نابودی امن و امان،


برگرد
آخرین ویرایش توسط asemanabi در [1391/01/17 - 00:21]
دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 23:11
+4
دلاویزترین
دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند.
دو صنوبر در باغ،
سر فراگوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند.
مرغ دریایی، با جفت خود از ساحل دور،
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایۀ عشق،
در سراپرده دل، غنچه ای می پرورد،
هدیه ای می آورد
برگ هایش کم کم باز شدند!
برگ ها باز شدند:
"... یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش!
با شکوفاییِ خورشید و گل افشانی لبخند تو، آراستمش!
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوش تر از تافتۀ یاس و سحر بافته ام:
"دوستت دارم" را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!"

این گل سرخ من است!
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن!
که فشانی بر دوست!
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید.
تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!
"دوستم داری؟" را از من بسیار بپرس!
"دوستت دارم" را با من بسیار بگو!

(استاد زبر دست شعر نو، فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1391/01/15 - 23:12]
4 دیدگاه  •   •   •  1391/01/15 - 23:11
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ