ronak
این لحظه ها دلم تکیه کردن میخواهد...
به یک آغوش!!
آغوش بی پروا!!
که زنانه هایم را به او بسپارم...
آغوشی که برای همیشه ازآن او باشم...
تا ته ٍ هستی..
ebrahim
دیشب داشتم درس میخوندم تو اتاقم که یکی تو کوچه یه ترقه (از این سیگارت ها) در کرد!
2 دقیقه بعد یکی دیگه انداخت!!
دوباره بعد چند دقیقه یکی دیگه! هر دفه هم می ترکید صدای خنده چند نفر می اومد!!
دوباره یکی دیگه انداخت !!!
گفتم اینا آدم نمیشن باید جوابشونو بدم!!
... از 4شنبه سوری پارسال چند تا کپسولی از این خرکی ها نگه داشته بودم
رفتم رو پشت بوم هوا تاریک بود نتونستم ببینم کی وایساده!!
چشامو بستم یکی انداختم (بووووووووووووووووووووممممم)
برگشتم تو خونه! پشت سرم بابام اومد توو دیدم هی داره دهنشو بازو بسته میکنه و انگشتش تو گوششه!!!
گفتم شما تو کوچه بودی؟؟؟؟
گفت آره بابا با این احمد آقا وایساده بودیم چند تا سیگارت داشت انداختیم نمیدونم کدوم کره خری چی انداخت افتاد کناره پای احمد بیچاره نفسش بند اومد بردمش تا خونشون!!!!!!!!!!!!!
ebrahim
بعضی وقتا شنیدن یه
” بگو ببینم چه مرگته ”
از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای
...
“عزیزم چی شده”
بیشتر میچسبه….!
سیاهه ای از آسمان
اگه به سگ غذا بدی و ازش مراقبت کنی فکر میکنه که تو خدایی
ولی اگر
به گربه غذا بدی و ازش مراقبت کنی فکر میکنه که اون خداست!!!
آدمها هم متفاوتند نه؟
ronak
به سرم می زند
بزنم زير همه چيز
همه چيز
اما سر که کاره ای نيست
اين دل است که
فرمانروايی می کند...