یافتن پست: #بی

علـــــــــــــــــی
علـــــــــــــــــی
فکر روی فکر
نصیحت پشت نصیحت
و عقربه های بی شرم و حیا که قصد ندارند
کمی به خود استراحت دهند
اجازه؟!
می خواهم انصراف بدهم از این زندگی ...
بخش آموزش کجاست ... ؟!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 15:24
Pedram
Pedram
به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت نمی تونی بهشون زنگ بزنی
ولی بازم دلت نمی یاد شمارشونو از فون بوکت پاک کنی
به سلامتی اونی که بی [!] ولی ناکس نیست.
به سلامتی آسمون که با اون همه ستاره اش یه ذره ادعا نداره
به سلامتی رفیقایی که روز قیامت زمین از سنگینی معرفتشون شکایت داره...
به سلامتی پل عابر پیاده!
که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا
و به سلامتی همه خوبانی که اومدن و این متن و خوندن...
همین!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 15:05
+4
mitra
mitra
برادرزاده‌ ام از مهد اومده میگه: شعر برات بخونم؟
میگم : بخون عزیزم!
شروع کرده :
دخترای لاله زار خوشگلاشون، تیغ می کشن به پر و پاهاشون، آدم میمیره براشون!
آدم میمیره براشون!
میگم : اینو کی بهت یاد داده؟
میگه : خانم کرمی (مربیشون) نیومده بود امروز، آقا نادر (راننده) باهامون کار کرد ..
{-15-}{-15-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 14:28
+7
-1
سحر
سحر
می کوشم
با رفتن تو غمهایم را غرق کنم
اما بی شرف ها!!!!
یاد گرفته اند شنا کنند
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 13:54
+2
ebrahim
ebrahim
گوشیمو تو ماشین بابام جا گذاشتم از خونه براش زنگ زدم بهش میگم:
- گوشیم تو ماشینت جا مونده
میدونم
- زنگ خورد جواب ندیاااا !
اخه مگه من بیکارم جواب زنگ گوشی تورو بدم...
- خب حالا چرا عصبانی میشی ، کسی زنگ نزد؟... ...
نه فقط الهام اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون گفتم وقت نداری سرت شلوغه
- :o واسه چی اینو گفتی ؟ :|
چون قبلش به طناز قول دادم برین خرید!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 13:43
+6
ronak
ronak
"دل به دلم " ندادی ...
"دست در دستم "هم نگذاشتی ...
" پا به پا "با من نیامدی ...
تو را به خدا برو ..
"سر به سرم " نگذار ...
قولش را به بیابان داده ام ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 13:42
+5
ebrahim
ebrahim
پسر کوچک به پدرش گفت:«پدر دیروز سر چارراه حاجی فیروز دیدم. بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی پدر،من خیلی از او خوشم آمد،نه به خاطر اینکه ادا در می آورد و می رقصید،به خاطر اینکه چشم هایش خیلی شبیه تو بود ...»
از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چارراه می دیدند ... !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 13:25
+4
ronak
ronak
قول داده امــــ
هنگامــــ شنیدن نامتـــ بی خیال باشمــــ !
از اینــــ قول در گذر !
چرا که با شنیدن نامتــــ
صبر ایوبـــــ را کمــــ دارمــــ
برای فریاد نزدنــــــ !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 13:11
+7
ronak
ronak
بیزارم از این خوابــها
که هر شب مرا به آغوش " تـــو" می آورند
و صبح ...
با اشک
از " تـــو" جدایم می کنند ...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 13:05
+6
sasan pool
sasan pool
چه رسم جالبی است،
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... ... و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تن هایی و بیکس و محتاج....!!!‬
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 12:47
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ