رضا
صدای پچپچِ غم... خواب من به هم خورده است دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است صدای پچپچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش سکوت، در دلِ بیتاب من به هم خورده است تو قابِ عکس مرا دیدهای، نمیدانی نشاطِ چهرهی در قابِ من به هم خورده است غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است هجای چشم تو را وزنها نمیفهمند دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است...
رضا
یه غروب بی رمق یه راه دور،یه کویر سوت و کور بازم از پشت افق راهی شده،یه مسافر صبور کوله بارخستگی رو شونه هاش،موج غربت تو صداش جاده های ساکت و بی رهگذر،تا قیامت زیرپاش سر راهش نه ولی یه انتظار،ته یه چشم بیقرار تو دلش مونده فقط یه خاطره،یه عذاب موندگار وقتی تو سینه ی شب راهی می شد،کسی گریه شو ندید کسی از پشت سکوت پیدا نشد،ضجه هاشو نشنید جاده انگارکه تمومی نداره جاده از هر قدمش غم می باره چه غریبه اون مسافرصبور که تو جاده های غم پا میذاره شاید این قصه بمیره تو سکوت یا کسی نگذره از این برهوت شاید این جاده به جایی نرسه سهم این پرنده شاید قفسه اما این غریبه ی خسته هنوزافق رفتن و روشن می بینه توی جاده های تاریک خیال هنوزم خواب رسیدن می بینه
پاراگلایدر
از لباس عاشقی هایمان, هرزه گی هایت را درز می گیرم, کوچک می شوی برایم, بی چشمداشت هدیه می کنم, تو را به هم قواره های دیگر ...