یافتن پست: #بی

ronak
ronak
وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند، وقتی بودن ها طعم نیاز دارند وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر می شوند وقتی نگاه ها ، هرزه به هر سو روانه می شوند وقتی غریزه ، احساس را پوشش می دهد، وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی می شود نه ، دیگر نمی خواهمت ! نه تو را و نه هیچ کس دیگری را . . . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 20:28
+3
sasan pool
sasan pool
سلام حضرات آیات.خوب هستین؟دیدی نزدیک بود من و گروگان بگیر .نزدیک بود یک دانشمند عمران پر پر بشه.برای من یک ایمیل آمد نوشته بود شما 1 میلیون 850 هزار دلار برنده شدین .برای یک بابای دیگه هم فرستادن البته مال ایران نبود .من و تو گفت طرف فرمشو پر کرد بعد فرستاد طرف جواب داد بیا آفریقای جنوبی پول تو بگیر.طرف هم با خانواده اش رفت.حالا گرو گان گرفتنشون گفتن 10 میلیون دلار بدین.من و اگه می گرفتن.چند میلیون دلار می خواستن؟من هم که دانشمند عمران هستم.کم الکی که نیست.=))=))=)):)):)):))
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:58
+1
ronak
ronak
نامه هایــــم کـ چـراغ قلبتــ را روشن نکـــرد ! امشبـــ تمامشـــان را بســوزان شایـــد، بتوانی تنهایــــ ات را ببینــی !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:57
+4
mina_z
mina_z
حیف نون میره ماشینشو بیمه كنه، مسئول بیمه بهش میگه امیدوارم که هیچوقت از بیمه تون استفاده نكنید، حیف نون هم میگه: امیدوارم تو هم از این پوله خیر نبینی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:44
+6
mina_z
mina_z
میبینم از تو آشپزخونه صدا میاد رفتم میبینم داداشه هی در یخچال رو باز و بسته میکنه میگم چرا همچین میکنی خب کنده شد از جاش !! میگه دارم رفرش میکنم ببینم چیز جدید پیدا میکنم !!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:38
+7
ronak
ronak
شاید بپرسی از خودت کجامو در چه حالیم؟ برای دلخوشیت میگم خوش باش عزیزم عالیم اما حقیقت اینه که بدون تو شکسته ام رو مرز مرگ و زندگی بدون تو نشسته ام شاید بپرسی از خودت چی شد کجا رفته صدام حق بده بم که بعد تو نخوام با دنیا را بیام شاید بپرسی از خودت چی شد که بی نشون شدم برای دل کندن ازت ندیدی نصف جون شدم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 19:13
+5
رضا
رضا
عکس چشمات پیشه رومه ، بغض عشقت تو گلومه صورتم از گریه خیسه ، دیگه کار من تمومه همه جا صدای جیغه ، چیزی نیست خوابی عمیقه روی دستای غریبم جای بوسه های تیغه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 16:56
+2
رضا
رضا
بعد از ماهها گریه فردا قرار است بخندم... نمی دانی این مدت چه بر من گذشت! گاهی به سرم می زد هر چیز و هرکس را با تو اشتباه بگیرم... گاهی آنقدر به خاطراتمان تلنگر می زدم... که از یاد می بردم نبودنت را... گاهی از زبان تو براي خودم دردل می کردم... گاهی هم آنقدر می خندیدم که گریه ام بگیرد... گاهی به سرم می زد تمام شعرهایم را فراموش کنم... اصلاً میخواستم عشق را جلوي در بگذارم، شاید ساعت نُه که شد...!!! گاهی به ع[!]ایت خیره می شدم... به این اُمید که شاید بهانه اي براي غرورت پیدا کنم... گاهی با خودم قرار میگذاشتم که از خواب بپرم... تا بگویم همۀ اینها خواب بود...؟؟! گاهی بی صدا روي تخت خوابم می نشستم، و به فریاد هاي نکشیده ام گوش می دادم........ خلاصه اش را اگر بخواهی، با همین گاهی ها دوریت را باور نکردم...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 16:10
+2
gha3m
gha3m
بد‌ترین بلایی که سر دوستتون میتونین بیارین ?
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 15:21
+1
mina_z
mina_z
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبی به دلت یه وقت بشینه بعد اون بگه که هرگز نمیخواد تو رو ببینه .. وقتی هم که پشیمون شد که بخواد باز با تو بشینه تو نخوای حتی یه لحظه توی قلبت اون بشینه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/1 - 12:11
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ