هر که آید گوید گریه کن، تسکین است گریه، آرام دل غمگین است چند سالی است که من می گریم در پی تسکینم ولی ای کاش کسی می دانست چند دریابین ما فاصله است من و آرام دل غمگینم
زندگی آینه ای شفاف است تو اگر زشت و یا زیبایی تو اگر شاد اگر غمگینی هر چه هستی تو در آینه همان می بینی شادیت را در یاب چون گل عشق بتاب تا در آینه ی هستی، گل هستی باشی...
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟ گفت : چهار اصل 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم 3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم 4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
عشق یعنی بعد از یه دعوای مفصل، از روی لجبازی گوشی رو بذاری روی سایلنت و بری زیر پتو. بعد هر چند دقیقه یه بار یواشکی گوشهی پتو رو کنار بزنی و زل بزنی به سقف، تا ببینی نوری از گوشی افتاده روی سقف یا نه ؟؟؟
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.
هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی شود آب را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمان می توان بود.
بهار، بهار است، و بر سر سبز کردن شاخه ها نیست
برف، برف است، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد
برگ را، به تمنا، نمی شود از ریزش باز داشت
با فصل های سال همسفر شو،
سقفی دارد بهار
کف یخبندان ها ناپدید است.
دستی برای نوازش و
زانویی برای رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش،
اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من
دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم
با خود مهربان باش.
نبودم اگر نبودی،
دروغ تو را
خار تشنه ی کاکتوسی می بینم
که پرندگان مهیب را دور می کند
به پرنده ی کوچک پناه می دهد،
سقف دارد راستی
کف ناراستی ناپدید است،
ای ماه شقه شقه صبور باش!
چه ها که ندیده ئی
چه ها که نخواهی شنید
ما التیام زخم های تو را بر سینه ی مجروحت باز می شناسیم
ماه لکه لکه!
مثل حبابی بر دریا بدرخش و
با آسمان خالی خود شادمان باش،
جشنواره ی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها می رسند
زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها
سقفی دارد روشنی
کرانه ی تاریکی ناپدید است.
اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،
سقفی دارد زندگی
کف نیستی ناپدید است،
به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم
خب می خوام براتون داستان خریدن ماشینمو بگم که خیلی با مزه هست.صبح روز 12 فروردین ماه سال 1390 من و بابک(داداشم)امیر علی(دوست داداشم)رفتیم خیابون خورازیل روز های جمعه اونجا ماشین میارن برای فروش سه تا سمند lx بود که هر سه تاشون خاکستری بودن یکیشون خیلی تمیز بود مدل 1387 بود قیمتش هم 10.450 بود که 1میلیون کمتر از قیمت بازار بود خلاصه بعد از دیدن ماشین و تست ماشین ماشین خوابوندیم پارکینگ تا روز سه شنبه سه شنبه ماشین سند خورد.سند ماشین به اسم یک بابای دیگه بود بیمه ماشین به نام همین بابایی بود که ماشین ازش خریدم کارت سوخت ماشین هم به نام یک سمند دیگه و اسم یک بابای دیگه بود.خلاصه ماشین که خریدم تا الان 3 میلیون خرجش کردم خیلی ماشین تمیز بودی خرج هاشم همه سر لاستیک بود چون لاستیک هاش آشغال بود.دو بار من لاستیک خریدم.کلاچ هوشمند کردم.صفحه کلاچ عوض کردم و بیمه بدنه کردم و ضبط انداختم و... که اگه اینا رو خرج نمی کردم هم اتفاقی نمی افتاد.ولی خب دوست دارم ماشینم تمیز باشه.