یافتن پست: #بی

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
من 22 دی برای تولدم پارتی بگیرم کیا میان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
31 دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:37
+4
mahdi
mahdi
خونه دوستم تو حیاط نشسته بودیم هوا سرد شد،بهش میگم برو یه پتو بردار بیا!میگه سردته؟؟؟ پـَـــ نــه پـَـــ میخوام 2 تایی بریم زیرش شب نماهای ساعتمُ نشونت بدم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:03
+1
mahdi
mahdi
رفتم ساندویجی میگم 6 تا ساندویج با 6 تا نوشابه بده میگه میبرید؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ تولد خرزو خانه با خانوادش امدیم شام بیرون همینجا میخوریم {-18-}{-18-}{-18-}{-33-}{-33-}{-33-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/15 - 00:01
+1
mahdi
mahdi
یه مگس سقوط کرده تو آبگوشتم، مامانم میگه عوضش کنم برات؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ من همینو میخورم برو یکی تازه شو واسه مگسه بیار! {-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:56
+1
mahdi
mahdi
چهل کیلو بار دستمه میگم کمرم شکست بیا بگیر … میگه بار رو؟! پـَـــ نــه پـَـــ ننه بزرگ منو غم بی کَسیش کمرمو شکسته {-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 23:25
+2
hamid tsh
hamid tsh
عاقد: عروس خانم وکیلم؟ عروس: پ نه پ!!! تو این بی شوهری میرم گل بچینم!!!!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 22:09
+3
رضا
رضا
روزی ما دوباره کبوترهایِ مان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. *** روزی که کم ترین سرود بوسه است و هر انسان برایِ هر انسان برادری ست. روزی که دیگر درهایِ خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست و قلب برای زنده گی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی. روزی که آهنگِ هر حرف، زنده گی ست تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست و جویِ قافیه نبرم. روزی که هر لب ترانه یی ست تا کم ترین سرود، بوسه باشد. روزی که تو بیایی، برایِ همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایٍ مان دانه بریزیم... *** و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 20:32
+1
ebrahim
ebrahim
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین حمل جنازه بودم" !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 13:33
رضا
رضا
شـوری سرا پا کن مرا شیـدای شیـدا کن مرا بغضِ گلـویم را ببین عقــده دل وا کن مرا از نوشِ خود نوشم بده شیـرین و عذرا کن مرا مجنون ترا زمجنون بشـو لیـــلای لیـــلا کن مرا زیبـای زیبـا می شوم از نو تماشا کن مرا همچون کویر خسته ام ســرشارِ دریا کن مرا
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 10:23
+1
رضا
رضا
سلام
5 دیدگاه  •   •   •  1390/10/14 - 10:22

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ