حس میکنم دارن بهم خیانت میکنن
میدانید...
هر کسی در زندگی رسالتی دارد
و من حس می کنم
رسالتم هرگز نوشتن نبوده است!
در این روز ها که واژگانم را دزدیده اند و دهانم را بسته اند
قلم بر دست میگیرم
کاغذ هایم را می چینم رو به رویم
ساعت ها به انها خیره میشوم
بی انکه حتی واژه ای به ذهنم بیاید
کاغذ هایم را مچاله می کنم
و توی سطل زباله می اندازم !
کاغذ هایم من سپیدند !
سنگین سنگینم
از خاطرات مردهای که گاه یا بیگاه
با جامههایی شوخ میآیند
در میزنند و میگریزند از نگاه من.
..
دنبال او تا پارک میآیم
پشت ردیف ساکت شمشادها را خوب میگردم؛
پاییز پوشاندهست
روی تمام نیمکتها را.
..
از پلههای پارک بالا میروم
سنگین
پاییز چشم انداز را
بر آخرین پله
یکبار دیگر قاب میگیرم.
..
سنگین سنگینم
وقتی که بر میگردم از تدفین رؤیاها؛
بر پله درگاه
در میگشاید خاطراتم باز
همچنان باران
همچنان آرامش چشمان معصومت
همچنان احساس «یک جور عجیبی دوستت دارم»
..
من پر از فریاد خاموشم
رعد و برقی در گلویم خواب میبیند
آستینم بندری از ابرهای نابسامان است.
..
لااقل پیغامی از دریا
لااقل احساسی از جنگل
لااقل گاهی برایم بوسهای بنویس.
..
با چه تعبیری مرا مأنوس خواهی شد
با چه تفسیری ترا همسایه باید بود
واژگانم را چه احساسی بیاموزم؟
..
ماه، اهلی کرده مردم را
شهر، از هر چارسو امن است
خواب در پلک من احساس غریبی میکند امشب