نه دیداری ٬ نه بیداری ٬ نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل ،
این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه ،
بیدهای سر به زیر ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر ! آیه آیه ات صریح ،
سوره سوره ات فصیح ! مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان ،
مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب ،
در دیار خویشتن با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر ! از کویر سوت و کور،
تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر ! این تویی در آن طرف ،
پشت میله ها رها این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا ،
مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !
در جهان قصه کوتاهی دیوار مخور
حسرت کاخ رفیقو زر بسیار مخور
گردش چرخ نگردد به مراددل کس
غم بی مهری مردم بی عار مخور
در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم
بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست
زمین سوخته را رهگذار خود کردی
چه شدکه یادی از این خاکسار خود کردی
توآن چکیده ی رحمت نیامدی آنقدر
که پیرصومعه را روزه خوار خود کردی
به جرم اندک وعذر زیاد ولطف بیان
زبان گنگ مرا وامدار خود کردی
غزال خطه ی طوس ای ظریف پا بگریز
گوزن دشت مغان را شکار خود کردی
توامدی که بمانی وخوب هم ماندی
همین قدر که دلی بی قرارخود کردی
مرا که حدعطش از دوکاسه سرمی رقت
به نیم جرعه دوچندان خمار خود کردی
سرشک نقطه ی عطفی ست از غریزه به عشق
ببین چه گوهریای دل نثار خود کردی