مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنهای تنها میروم در جوابم شاید او حتی نگوید “کیستی ؟” شاید او حتی بگوید “لایق من نیستی” مینویسم من که عمری با خیالت زیستم گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم
قصه از اونجا شروع شد که گفت: اگه دوسم داری ثابت کن. گفتم: چه جوری؟ گفت: رگتو بزن. رگمو زدم و وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم، گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی