♥ نگار ♥
پسر به دختر گفت : من همه تیله هامو
بهت میدم؛ در عوض تو همه شیرینیهات رو به من بده !
دختر کوچولو قبول کرد اما پسر کوچولو
بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش برداشت و بقیه رو به دختر کوچولو
داد…!
اما دختر کوچولو در کمال صداقت و طبق
قولی که داده بود تمام شیرینیهایش را به پسرک داد…
آن شب دختر کوچولو با آرامش تمام
خوابید و راحت خوابش برد.
ولی پسر کوچولو نمی توانست بخوابد ،
چون به این فکر می کرد که همانطور که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده
شاید دختر کوچولو هم مثل او مقداری از شیرینیهایش را قایم کرده و همه شیرینی هایش
را به او نداده …!!!
♥ نگار ♥
بــاشـد هر چـه تو بگویـی ...!
کمـی زمان می خـواهـم ...
هــر وقت تـوانسـتم نــفس کـشیـدن را فــراموش کنـم ...
تــو را هم از یــاد خـواهم بــرد !!!...
♥ نگار ♥
ده سال پیش تو یك فیلم هـــندی دیدم ...
آمیتاباچان از كـُــما و تخت آی سی یو بلند شد .
سوار موتور پــرشی شد ..
بارون هم می اومـــد
رفت و سی چهل نفر رو لــــت و پــار كـــرد
و عشقشو نجـــات داد .
از اون به بعد مسیر زندگـــیم عوض شد
♥ نگار ♥
توی اول دبیرستان دوست احمقم ترك تحصیل كرد
ولی ما به سلامتی دانشجو شدیم...
.
.
.
.
.
.
.
خدارو شكر الان ایشان ماشین هیوندا جنسیس داره..
.
.
.
.
بنده هم ماشین حساب دارم