یافتن پست: #تو

رضا
رضا
ای مه زیبای من آیینه می‌خواهی چه کار؟ بر شب زلف پریشان شانه می‌خواهی چه کار؟ بشکن آن آیینه را در چشم من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان هستی ام ای که جانم سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! در دل من کاخ داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 20:27
+6
عسل ایرانی
عسل ایرانی
تو ماشین...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 20:12
+8
امیرحسین
امیرحسین
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد! تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت: من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه ی من یک صدم شما هم نیست؟! جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰برابر من شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:40
+8
عسل ایرانی
عسل ایرانی
خداوکیلی شما میتونید حتی 1% فکـ کنید که اینا میخوان برن سینما فییلم ببینن ؟ :))
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:18
+9
رضا
رضا
شب چو بوسیدم لب گلگون او گشت لرزان قامت موزون او
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:06
+4
mina_z
mina_z
ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت نشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم. ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم. ای کاش می توانستم سایه باشم تا نزدیک ترین کس به تو بودم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 19:04
+8
mina_z
mina_z
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم. ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت بر رویت می گستراندم. ای کاش می توانستم اشک باشم تا هرگاه که آسمان چشمهایت ابری می شد باریدن می گرفتم.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 18:57
+5
رضا
رضا
و شنیدم که همه می گفتند: او در این نزدیکی ست پای هر ناله ی من پشت ویرانی تو و گمانم این بود که پر از فرصت رویای من است لحظه ها خط می خورد و سکوتی از او، تا دم قصه ی من مثل تلخی حقیقت هایی که به من می آموخت او به بام شب تنهایی من می خوابید و نمی دانستم که جوان مرگ شدن نیز لیاقت می خواست!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 18:07
+3
رضا
رضا
لباس هایت، کفش هایت... همه را نو کرده اي... اما دلت؟ دیروز که باد، روسریت را...کمی عقب می داد، دستانت مستِ کدام دست بود، که...؟!؟! دیروزِ امروزي که فردایش نوروز بود... ...ماهیِ عیدِ نیامده ات مرد همه گفتند که مرد، فقط شمعدانی خانۀ همسایه فریاد زد که: نه...او نمرد...دق کرد... از تَنگیِ تُنگش... از بی مهري تو... از خودخواهی تو... اما این خبر تازه اي نبود...! سالهاست که ماهی ها براي حول حالناي محالِ تو می میرند ، و تو هنوز هم به فکرِ اَحسن الحالِ خود، دنیاي مرا سیاه می کنی... اما امسال تکرارِ هنوزهایم.... هنوزهایت...محو میشود! امسال همۀ ماهی ها آرزو کردند که تو، به آرزویت برسی... شاید با مرگِ من مجال زندگی یابند... شاید...شاید...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 12:55
+3
mina_z
mina_z
دیشب تو خواب دیدم با آنجلينا جولي دارم دست میدم ، خوابم فيلتر شد
دیدگاه  •   •   •  1390/10/30 - 04:49
+6
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ