یافتن پست: #حال

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه، هیچ اتفاقی نمی افتد

روزها

همان طور به روودِ شب می ریزند

که شب ها

به سپیده ی روز...

نه پرده ای

به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت شاخه ای

به هوای ماه می جنبد

نه تو

از راه می رسی!

*

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

مثلن این که:

تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات

از راه برسی و ...!

نه،

عین روز روشن است،

تو رفته ای بازنگردی

و من

مانده ام پشت این همه کاغذسیاه

تا هر لحظه

به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد

فکر کنم!

حق

 

قصه‌ی کهنه دروغ بود

من و ما بچه‌گی کردیم؛

که به جای قصه خوندن؛ قصه رو زنده‌گی کردیم...

در ِ آرزو رو بستیم

دل‌امون به قصه خوش بود؛

رستم ِ کتاب کهنه ته قصه بچه‌کش بود...

حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده؛

کسی رو بخار شیشه دلُ نقاشی نکرده...

سر وُ ته زدن به دیوار

برگ آگهی ترحیم؛

یه نفر نوشته جمعه

رو همه برگای تقویم...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 23:03
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

بار دگر نامه ی تو باز شد مستی ام از نامه ات آغاز شد نام خدا زیور آن نامه بود من چه بگویم که چه هنگامه بود بوسه زدم سطر به سطر تو را تا که ببویم همه عطر تو راسطر به سطرش همه دلدادگیست عطر جوانمردی و و آزادگیست عطر تو در نامه چها میکندغارت جان ودل ما میکنداز غم خود جان مرا کاستیبار دگر حال مرا خواستیبی تو چه گویم که مرا حال نیستمرغ دلم بی تو سبکبال نیستهر چه که خواندم دل تو تنگ بودحال من و حال تو همرنگ بود

دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 23:02
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
یاد داری كه ز من خنده كنان پرسیدی

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟

سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور

پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟

دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نیاز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه كه زیبنده توست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هدیه كنم

پیكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئینه نگه كردم، دیدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عیانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 22:55
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
آیا می دانید که:. قلقلک دادن فرد مبتلا به اسهال مانند شوخی با اسلحه در حالت رگبار است؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 21:31
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 21:08
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺍﮐﻮﯼ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﺤﻠﻤﻮﻥ ﺧﺮﺍﺏ ﺑﻮﺩ، ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺍﻭﻣﺪ
ﭘﺸﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﮔﻔﺖ : ﮐﻤﮏ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﺁﻣﺎﺩﺱ
ﻣﺎﺩﺱ
ﺍﺩﺱ
ﺩﺱ
ﺩﺱ
ﺩﺱ
ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺷﺪﻩ ۴ ﻧﻔﺮ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻟﺮﺯﺵ ﺑﺎﺳﻦ
ﺑﻮﺩﻥ، ﯾﮑﯽ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺗﻪ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺩﺳﺘﺎ ﺷﻠﻪ ﻫﺎ |: |
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 21:04
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بدرقه اش کن .....شایدبادیگری خوشتر باشد ....مگر خوشحالیش آرزویت نبود
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 21:00
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حالا کــ ِ تمامــ ِ راه را آمده امــ ،

حالا کــ ِ تـا تـ ـ ـو هیچـــ نمانده ،

چقدر دیر یادَشــ آمد خـُدا

کــ ِ ما قسمتــــ ِ هَمـــ نیستیمــــ !
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 17:42
+3
saeed
saeed
هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن. به هر حال دارم فراموش میکنم فراموش شدنم را...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 17:33
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺣﺎﻟﻮ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻫﯿﭽﯿﻮ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺗﯽ
ﺩﺍﻏﻮﻧﯽ
ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ
ﺳﺨﺘﯽ ﻣﯿﮑﺸﯽ
ﺍﻣﺎ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﮐﻢ ﺑﯿﺎﺭﯼ
ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﻭﺯﺍﺭ ﺍﺭﺯﺵ ﻏﻢ ﺧﻮﺭﺩﻧﻮ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﺍﯾﻨﻮ ﺑﺪﻭﻥ ، ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺰ میگذﺭﺩ . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 17:03
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ