یافتن پست: #حال

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 16:21
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عاقا یادمه مدرسه اخرین روز مدرسه یه اسپیكر بزرگ بردم مدرسه سر كلاس دبیر زیست آمادش كردم. طبق معمول داشت نصایح آخر سالو میگفت منم اسپیكرو روشن كردم....... حالا: هله دان دانه هله دان دانه دان دان دانه دبیر داشت دفترشو گاز میزد مام صندلیا رو. خدا خیرش بده اسپیكرو كه نگرفت هیچ كلیم وسط كلاس رقصیدیم
من:D
بچه ها:)))))))))
معلم:{)
امید جهان<img src=(" title=":((" />((((((
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 16:09
+2
nanaz
nanaz
کاش میتوانستم خاموش شوم
فنا شوم
محو شوم
من از این روزگار خسته شده ام
از این لحظه هایی که حال مرا نمی فهمند و کند می گذرند بیزارم
من از تمام شایدها و بایدها متنفرم . . .
.
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 15:48
+3
nanaz
nanaz
نفس میکشم تابه جای مرده ها خاکم نکنند این گونه است حال من دیگر چیزی نپرس….
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 15:14
+3
behzadsadeghi
behzadsadeghi
تا حالا دقت کردین هرچى به اواخر شهریور نزدیکتر میشیم از اوایلش دورتر میشیم ؟ خیییییییییییلی دنیاى عجیبیه {-15-}{-15-}
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 14:10
+2
behzadsadeghi
behzadsadeghi
تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه! این نیست که با کسی دوست نباشی! این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی! این نیست که کسی باهات حرف نزنه! این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی! این نیست که کسی دوستت نداشته باشه! تنهایی، یه حس درونیه! تنهایی یعنی "هیچکس نمیفهمه حالت بده ...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 14:00
+3
behzadsadeghi
behzadsadeghi
همگان بايد بدانند رويايي ترين لحظات، زمان غلبه سرخي غروب بر تلالو آبي آسمان است. بايد بدانند خون تا ابد سرخ باقي خواهد ماند ولي به محض ناپديدي آبي آسمان همه خوشحال مي شوند، چون لحظاتي بعد باران خواهد آمد!
آخرین ویرایش توسط behzadsadeghi در [1392/06/15 - 13:23]
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 13:21
+4
-1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 13:15
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی

کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت

شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی

تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد

غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟

گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند

دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت

کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی

بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد

باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی

من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو

آبرویم را خ[!] عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 12:41
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/15 - 12:06
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ