یافتن پست: #حال

♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:33
+4
saman
saman


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم





رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم







گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم




بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم







هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر




که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم







گر چنانست که روی من مسکین گدا را




به در غیر ببینی ز در خویش برانم







من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم




نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم







گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن




که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم







نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت




دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم







من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم




که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم







درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت




نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم







سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم




که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:31
+2
saman
saman

بیتو چقدر خرد و خمیرند لحظه‌ها


مثل منِ فلک‌زده پیرند لحظه‌ها


مثل منِ فلک‌زده مثل منِ غریب


بی‌تو چقدر خاک بگیرند لحظه‌ها


انگار در نگاه تو تکثیر می‌شوند


انگار بر تو بخش‌پذیرند لحظه‌ها


حالا منم و گریه برین درد مشترک


از زندگی بدون تو سیرند لحظه‌ها


«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»


پیش از دمی که بی‌تو بمیرند لحظه‌ها

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:17
+3
saman
saman
ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
 
به کام این دل شیدا ببینم
 
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
مراد من تویی از هر چه خواهم
 
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
چه با من کرد خواهد چشم مستت
 
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
چه هنگامی میان جمع خوبان
 
ترا با قامت رعنا ببینم؟
فنای من اگر شرط وصالست
 
همین حالا، همین حالا، ببینم 
مرا تا نیمه جانی هست در تن 
نمی دانم ترا آیا ببینم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 13:06
+3
saman
saman


خبر از عیش ندارد که ندارد یاری





دل نخوانند که صیدش نکند دلداری







جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد




تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری







یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم




تو به از من بتر از من بکشی بسیاری







غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببرد




سوزنی باید کز پای برآرد خاری







می حرامست ولیکن تو بدین نرگس مست




نگذاری که ز پیشت برود هشیاری







می‌روی خرم و خندان و نگه می‌نکنی




که نگه می‌کند از هر طرفت غمخواری







خبرت هست که خلقی ز غمت بی‌خبرند




حال افتاده نداند که نیفتد باری







سرو آزاد به بالای تو می‌ماند راست




لیکنش با تو میسر نشود رفتاری







می‌نماید که سر عربده دارد چشمت




مست خوابش نبرد تا نکند آزاری







سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی




مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:51
+3
saman
saman

دل من كوره ي سوزان عشق است


دلم سوگند پاكش جان عشق است


دلم اين عاشق شوريده‌ي مست


نمك پرورده‌ي دامان عشق است


دريغا چشم بينايي ندارم


ببين جز جان رسوايي ندارم


اگر رد مي كني رد كن ولي من


بجز در گاه تو جايي ندارم


بجز در گاه تو جايي ندارم


پريشان خاطرم مست تويوم مو


قسم برغم كه پا بست تويوم مو


اگر شوريده حال و بي قرارم


نمك پرورده‌ي دست تويوم مو


نمك پرورده‌ي دست تويوم مو

خداوندا دلي دارم اتش سوز


كه نه در شب بود تابش نه در روز


ز بعد مردنم اي آتش عشق


كنار گور من شمعي بيافروز


ز بعد مردنم اي آتش عشق


كنار گور من شمعي بيافروز


شب از نيمه گذشت و ديده باز است


چرا امشب شبم دور و دراز است


وضو كن با سرشك چشمم اي دل


كه امشب فرصت راز و نياز است


كه امشب فرصت راز و نياز است


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:36
+3
saman
saman

با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی


یادم کن تا هستم ای امید زندگانی


تا به هر ترانه می‌کشد زبانه شور عاشقانه من


حال دل می‌گویم با زبان بی زبانی


هر لبخندت با من گوید دل مده به دست غم در این عالم


بنشین با عشق تا گل روید زین شب خزانی


تا که از نگاه تو نور شادی می‌بارد


دل ز مهربانیت شور و شادی‌ها دارد


با تو خزان من بهاران با تو شبم ستاره باران از نورافشانی


چه بخواهی چه نخواهی دل عاشق ره تو پوید به هر نشانی


دل و جان سرمست از شوق نگاه تو همه جا حیرانم دیده به راه تو


که بدین روح افزایی زیبایی رویایی چون بهشت جاودانی


چه شود گر بازآیی چون نفس باد سحر می رسدم جان دگر


دیده کشد سوی تو پر همسفرم شو که می‌توانی


پر و بالم را با دیدارت کی بگشایی؟


تب و تابم را با لبخندت کی بنشانی؟


با یادت سرمستم ای نگاه آسمانی


یادم کن تا هستم ای امید زندگانی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 12:32
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


بنظر می رسید که زندگی بی تو یعنی هیچ ! حالا که رفتی فهمیدم که فقط به نظر می رسید...!


دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 11:30
+3
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
درست مثل فنجان قهوه که ته می کشد ...

پنجره کم کم از تصویر تو تهی می شود ...

حالا من مانده ام و پنجره ای خالی و فنجان قهوه ای که از حرف های نگفته پشیمان است
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 00:10
+5
be to che???!!
be to che???!!

پادشاهي در يك شب سرد زمستان از قصر بيرون رفت
 ديد نگهبان پيري با لباس اندك نگهباني ميدهد
 به او گفت سردت نيست؟
 نگهبان گفت: چرا اما مجبورم طاقت بيارم
 پادشاه گفت: به قصرم ميروم و يك لباس گرم با خودم مياورم
 پادشاه به محض اينكه به قصر رفت سرما را فراموش كرد
 فرداي آن روز جنازه ي يخ زده ي پيرمرد را در حوالي قصر پيدا كردند
 در حالي كه با خط ناخوانا نوشته بود
 من هر شب با همين لباس كم طاقت مياوردم
 اما وعده ي لباس گرم تو مرا از پاي در آورد


 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 23:28
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ