یافتن پست: #حال

saman
saman
شد از کمون نگاه تیری به قلبی رها
نشست تو سینه گل آرزوها
تبسمی خونه کرد تو باغ سرخ لبات
روشن شد از رخ ماه رنگ شبا
آروم آروم آروم انگاری این دل
به یه حس تازه کرده دچارم
دیگه پیداست از این چشمای رسوا
که چه رازی پنهون تو سینه دارم
حالا چشمام دیگه هر جا
نقش رویایی چشماتو می بینه
حس خوبه با تو بودن
راز بر ملای قلب من همینه
آروم آروم آروم انگاری این دل
به یه حس تازه کرده دچارم
دیگه پیداست از این چشمای رسوا
که چه رازی پنهون تو سینه دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:58
+2
saman
saman


روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
در غنچه‌ای هنوز و صدت عندلیب هست
گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست
چون من در آن دیار هزاران غریب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه می‌دهند
ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست
عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد
ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست
هم قصه‌ای غریب و حدیثی عجیب هس



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/23 - 17:55]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:55
+2
saman
saman

به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت 

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من. تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند...

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

و بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.


(فریدون [!])

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:46
+3
saman
saman

خوش آن که حلقه‌های سر زلف وا کنی



ديوانگان سلسله‌ات را رها کنی



کار جنون ما به تماشا کشيده‌است



يعنی تو هم بيا که تماشای ما کنی



کردی سياه، زلف دو تا را که در غمت



مويم سفيد سازی و پشتم دو تا کنی



تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا



من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی



من دل ز ابروی تو نبرم به راستی



با تيغ کج اگر سرم از تن جدا کنی  **



گر عمر من وفا کند، ای ترک تندخوی



چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی  **



سر تا قدم، نشانه تير تو گشته‌ام



تيری خدا نکرده مبادا خطا کنی  **



تا کی در انتظار قيامت، توان نشست



برخيز تا هزار قيامت به پا کنی  **



دانی که چيست حاصل انجام عاشقی؟



جانانه را ببينی و جان را فدا کنی  ** 



شکرانه ‌ای که شاه نکويان شدی به حسن



می‌بايد التفات به حال گدا کنی  **



حيف آيدم کز آن لب شيرين بذله‌گوی



الا ثنای خسرو کشورگشا کنی  **



آفاق را گرفت، فروغی فروغ تو


وقت است اگر به ديده افلاک جا کنی  **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 17:08
+1
saman
saman
گرم بازآمدی محبوب سيم‌اندام سنگين‌دل

گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ايا باد سحرگاهی، گر اين شب، روز می‌خواهی

از آن خورشيد خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشايد که عاشق می‌کشم شايد

هزارش صيد پيش آيد، به خون خويش مستعجل **

گروهی همنشين من، خلاف عقل و دين من

بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل

ملامت‌گوی عاشق را چه گويد مردم دانا

که حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد

نه قتلم خوش همه آيد که دست و پنجه قاتل **

اگر عاقل بود، داند که مجنون صبر نتواند

شتر جايی بخواباند که ليلی را بود منزل **

ز عقل، انديشه‌ها زايد که مردم را بفرسايد

گرت آسودگی بايد، برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پويد، طريق وصل می‌جويد

بهل تا عقل می‌گويد، زهی سودای بی‌حاصل **

عجايب نقشها بينی، خلاف رومی و چينی

اگر با دوست بنشينی ز دنيا، آخرت غافل **

در اين معنی سخن بايد که جز سعدی نيارايد

که هرچ از جان برون آيد، نشيند لاجرم بر دل **
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:34
+4
roya
roya
در CARLO

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد گفت: به گندم زار برو و پرپشت ترین و زیباترین خوشه گندم را برایم بیاور. امّا یادت باشد نمی توانی برای چیدن خوشه به عقب برگردی!
شاگرد به گندم زار رفت، امّا آخر سر دست خالی بازگشت! به استادش گفت: نتوانستم زیباترین خوشه گندم را پیدا کنم.. مدام به امید پیدا کردن خوشه زیباتر جلو رفتم، امّا نشد...

استاد گفت: عشق یعنی همین..!
شاگرد گفت: حالا استاد، ازدواج چیست؟

استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را برایم بیاور، امّا یادت باشد همانند دفعه قبل نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و سریع با یک درخت بلند برگشت و گفت: از ترس اینکه مبادا مانند دفعه قبل دست خالی برگردم، اوّلین درخت بلند را بریدم و آوردم!

استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:24
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به مامانم میگم : شام چی داریم ؟

میگه : آنچه گذشت !

میگم : غذای جدیدِ ؟!

میگه : عارع

میگم : خو حالا چیا داره توش ، واسه سلامتی خوبه ؟ :O)

میگه : هرچی تو این هفته پختم و کوفت نکردی رو قاطی کردم دوتا تخم

مرغم زدم بهش ، مث کتلت سرخش کردم

اگه اینم کوفت نکنی فردا شب ، پس از سالها داریم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:50
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دو تا داداش دعواشون میشه

مامانشون: زود آشتی کنین

بزرگه: محاله
کوچیکه: با او پسر احمقت

مامانشون: پس یه هفته اینترنت قطع می شه ...

بزرگه: داداش قربونت برم
کوچیکه: بپر بغل داداش عزیزززززززم!

یعنی اگه این اینترنت نبود جواب سلام همدیگرو هم نمیدادند!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:36
+2
saman
saman

خدایا کفر نمی گویم


پریشانم


چه می خواهی تو از جانم !


مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی


خداوندا !


اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی


و شب ، آهسته و خسته


تهی دست و زبان بسته


به سوی خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه دیوار بگشایی


لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی


و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟


خداوندا !


اگر روزی بشر گردی


زحال بندگانت با خبر گردی


پشیمان می شوی از قصه خلقت


از این بودن ، از این بدعت


خداوندا تو مسئولی


خداوندا !


تو می دانی که انسان بودن و


ماندن در این دنیا چه دشوار است


چه رنجی می کشد آنکس که انسان است


و از احساس سرشار است.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:28
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:24
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ