یافتن پست: #حال

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺩﯾـﺸﺐ ﺑﺴﻴﺠﻴﺎ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﺷﻴﻨﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻦ . . .

ﻛﻠﻲ ﮔﺸﺘﻦ ﻭ ﺍﻳﻨﺎ . . .

ﺑﻌﺪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺴﻴﺠﻴﺎ ﺑﺎ ﻛﻠﻲ ﺭﻳﺶ ﻭ ﭘﺸﻢ ﻳﻪ ﺑﻄﺮﻱ ﺁﺏ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩ

ﺗﻮﻭ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﻋﻘﺐ , ﺍﺯﻡ ﭘــُـﺮﺳﻴﺪ : ﺍﻳـــن چــــﻴﻪ؟؟؟؟

ﮔﻔﺘﻢ: ﻫـﺎﺵ ﺩﻭ ﺍُ ( H2O )

ﺍﻧﻘﺪ ﺧــﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺧﺮ ﺗﻲ ﺗﺎﭖ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺎﺷــﻲ ,

ﺩﺍﺩ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ وﺳﻂ ﺧﻴﺎﺑـــﻮﻥ ﻛﻪ: ﺣــــﺎﺟﻲ , ﺣــــﺎﺟﻲ ﺑﻴـــﺎ !!!... ﺣــﺎﺟﻲ ﺑﻴﺎ H2O ﮔﺮﻓﺘﻢ !!!.

ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﺷﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﻳﻪ ﭘﺲ ﮔﺮﺩﻧﻲ ﺯﺩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ :

ﺧــــﺎﻙ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﻛﻨﻦ ﺁﺑﺮﻭﻣﻮﻧﻮ ﺑﺮﺩﻱ , ﺍﺳﻜﻮﻟﺖ ﻛﺮﺩﻩ ... H2O ﻳﻌﻨﻲ ﺁﺏ ﺍﺳـﻜــﻮﻝ !!!!...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:37
+1
saqar
saqar
در CARLO
دانشجويي كه سال آخر دانشگاه را مي گذراند به خاطر پروژه اي كه انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني بر كنترل سخت و يا حذف ماده شيميايي «دي هيدروژن مونوكسيد» توسط دولت را امضا كنند و براي اين خواسته خود دلايل زير را عنوان كرده بود:
۱- مقدار زياد آن باعث عرق كردن زياد و استفراغ مي شود.
۲- يك عنصر اصلي باران اسيدي است.
۳- وقتي به حالت گاز در مي آيد بسيار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفي آن باعث مرگ فرد مي شود.
۵- باعث فرسايش اجسام مي شود.
۶- حتي روي ترمز اتوموبيل ها اثر منفي مي گذارد.
۷- حتي در تومورهاي سرطاني نيز يافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا كردند. ۶ نفر به طور كلي علاقه اي نشان ندادند و اما فقط يك نفر مي دانست كه ماده شيميايي «دي هيدروژن مونوكسيد» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوي فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:11
+3
دانیال
دانیال
امروز نبود. پریروز بود.
حال تن تن بزنیددددددددددددد{-7-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 19:00
+5
saman
saman
در CARLO
گفتي: " دور مرا خط بکش؟" کشيدم...حالا تو در محاصره ي منی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 14:08
+4
saman
saman
در CARLO
مبلغ اسلامی بود . در یکی از مراکز اسلامی لندن. عمرش را گذاشته بود روی این کار ، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد . راننده بقیه پول را که برمی گرداند . 20 سنت اضافه تر می دهد .
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه . آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آوردو گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟
گفت :می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم . وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 11:02
+4
saman
saman
در CARLO
آنقــدر مرا سرد کرد

از خودش .. از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد

.

.

.

عجب جوش و خروشی بود عشقت / خراب باده نوشی بود عشقت

بهشتم را به سیبی داد بر باد / عجب آدم فروشی بود عشقت . . .

.

.

.

تســــبــیح میشوم زیر انگشــــتانت

دانـــه دانــــه میـــرانـــی ام

تا خــــودت را بالا ببـــــری . . .

.

.

.

سوت پایان را بزن

من حریف هرزگی تو

و احمق بودن خودم نمی شوم . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:56
+4
saman
saman
در CARLO
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش‌های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.
خیلی عذر می‌خوام، فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می‌کنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 10:34
+4
NeDa
NeDa
بی تو من با بدن لخت ِ خیابان چه کنم...با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم...
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 19:47
+8
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رسول اكرم صلى‏ الله‏ علیه ‏و ‏آله :

وَ مَن شَهِدَ شَهادَةَ حَقٍّ لِیُحیِىَ بِها حَقَّ امرِى‏ءٍ مُسلِمٍ اَتى یَومَ القیامَةِ وَ

لِوَجهِهِ نورٌ مَدَّ البَصَرِ تَعرِفُهُ الخَلایِقُ بِاسمِهِ وَ نَسَبِهِ ؛

كسى كه براى زنده كردن حق یك مسلمان، شهادت حقّ بدهد، روز

قیامت در حالى آورده مى‏شود كه پرتو نور چهره اش، تا چشم كار می‏كند

دیده مى‏شود و خلایق او را به نام و نسب مى‏شناسند.

من لا یحضره الفقیه ج3 ص 58 - الكافى(ط-الاسلامیه)، ج7، ص 381

این حدیث را تا اونجایی که میتوانید نشر دهید.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 19:23
+9
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
غضنفر میزنه ﺗﻮ ﮔﻮﺵِ برادرش
برادرش ﻣﻴﮕﻪ : ﺍﺯ ﻋﻤﺪ ﺯﺩی؟
غضنفر ﻣﻴﮕﻪ : ﺁﺭﻩ
برادرش ﻣﻴﮕﻪ : ﺧﻮﺏ ﻛﺎﺭی ﻛﺮﺩی
ﭼﻮﻥ ﺍﺻﻼً ﺣﺎﻝ ﻭ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺷﻮخی ﻧﺪﺍﺷﺘم !!
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/14 - 18:58
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ