یافتن پست: #حال

Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
هر قدم بزرگ ابتدا محال به نظر میرسد : کارلایل .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 12:04
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آخرین ویرایش توسط A-Sh-F در [1392/04/16 - 11:53]
6 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:08
+8
sara
sara
زندگی به تو تعظیم میکند هرگاه که دیگران راخوشحال وشاد کنى...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 10:26
+5
saman
saman
در CARLO
تکه تکه خاطرات شکسته را کنار هم چیدم


تکه تکه روزهای از دست رفته را


اما تو نبودی...


چقدر جایت میان خاطراتم خالی بود


در تمام آن روزها


چقدر به احساس بودنت نیاز داشتم


چقدر...


حالا تو هستی


جایی دورتر از گذشته و نزدیکتر به روزهای



در پیش


جایی میان خاطرات بارانی این روزهایم


کجایی....


دل نگرانی هایت ، دل نگرانم می کند


چقدر حرف برای گفتن با تو دارم


و چقدر واژه کم می آورم امروز برای



از تو نوشتن...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 09:25
+4
saman
saman
در CARLO
تو را از من گرفتند ...

و حالا لحظه هاي من ،

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند

و چشمانم که تا ديروز

به عشقت مي درخشيدند ،

نمي داني چه غمگينند ،

برايم چشم هاي تو ،

چراغ روشن شب بود ،

نمي دانم چه خواهد شد .

پر از دلشوره ام ...

بي تاب و دلگيرم ...

کجا ماندي که من بي تو

هزاران بار در هر لحظه مي ميرم ...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 09:05
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
@saeed-rezakhani
خوش اومدی دلمون واست تنگ شده بود {-7-}{-35-}{-41-}
7 دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 02:25
+5
MiSs Roya
MiSs Roya
تا حالا شده توی لایک هایی که واست می کنن
دنبال اسم یه نفر بگردی ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 01:08
+1
hosein
hosein
یه دختر و پسر که روزی همدیگر را باتمام وجود دوست داشتن ، بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدند و آروم کنار هم نشستن ... دخترمیخواست چیزی را به پسر بگه ، ولی روش نمیشد ..!پسر هم کاغذی را آماده کرده بود که چیزی را که نمیتوانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود ...پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه، کاغذ را به دختر داد ..دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفش را به پسر گفت که شاید پس از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اون را نبینه ...دختر قبل از این که نامهی پسر را بخواند ، به اون گفت :دیگه از اون خسته شده ، دیگه مثل گذشته عشقش را نسبت به اون از دست داده و الان پسر پیدا شده که بهتر از اونه ..!پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود ، با ناراحتی از ماشین پیاده شد............در همین حال ماشینی به پسر زد و پسردرجا مــُـرد ..دختر که با تمام وجود در حال گریه بود ، یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود!وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود:....

اگــه یــه روز تــرکــم کـنــی میــمیــرم......
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 00:37
+2
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 00:03
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تا حالا شده دلت پر باشه و نتونی حرفی بزنی؟؟؟؟

نا خود آگاه اشکت جاری بشه ......

بدون اینکه احساس کنی ......

راست و حسینی بگو :

گریه ی کدوم سخت تره .......

1) مرد

2) زن

درد دلی داشتی خواستی بگی گوش میکنیم .......
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 20:40
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ