یافتن پست: #حال

ronak
ronak
ميگويند زمان طلاست...
اما من چشيدم...
دروغ ميگويند زمان آتش است...
گذرا نيست..
ثانيه به ثانيه اش ميسوزاند و تا به شعله ات نکشد نميگذرد...
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/29 - 00:06
+6
Alireza
Alireza
باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

عید شما مبارک
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 23:24
+6
aB'Bas S
aB'Bas S
حتما اينو بخونيد
دكتر شريعتي :
«كلاس پنجم كه بودم پسر درشت هيكلي در ته كلاس ما مي نشست كه براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنكه كچل بود، دوم اينكه سيگار مي كشيد و سوم - كه از همه تهوع آور بود- اينكه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يك روز كه با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيكل ته كلاس را ديدم در حاليكه خودم زن داشتم ،سيگار مي كشيدم و كچل شده بودم
آخرین ویرایش توسط abbasv6 در [1390/12/28 - 23:24]
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 23:23
+4
مهسا
مهسا
طی یک عملیات مخفیـانه و کـاملا زیرکـانه تونستم از مخفیگاه آجیل های شب عیدمون که مامانم جـاسازی کرده بود با خبر بشم و بهشون دستبرد بزنم ....{-11-}{-2-}{-7-}حالا هم الفــــــــــــــــــــــــــرار{-5-}{-21-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 23:14
+7
Alireza
Alireza
ببین یارو خودشو کشته اومده از چی عکس بگیره آخه هیجکس نیست بگه مگه حیون قحطه
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 22:23
+5
علـــــــــــــــــی
علـــــــــــــــــی
حالا که فرقـی نمیکنـد کنـارت ایستـاده باشـم یا نه

بگـذار همه چیـز را از وسط قیچـی کنـم تـا تـو ...در

نیمـی باشـی، من ... در نیمـی دیگـر. راستـی ... با

دستـی که روی شـانه ات جـا گذاشتـه ام چـه می کنی؟؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 22:17
+2
sahar
sahar
دلـت را بتـکان ...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

مشتی خاطره و یک "او"...
خــــــــانه تـکــــــانی دلـت مبـــــــــــارکـــــــــــــــ
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 22:00
+8
مهسا
مهسا
سلـــــــــــــــــــام به همـــگـــــــــــــــی{-7-}{-26-}{-32-}{-45-}{-21-}{-17-}{-35-}
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 21:39
+6
سیاهه ای از آسمان
سیاهه ای از آسمان
والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی! میگفت: شما… مام میگفتیم: ما؟ میگفت: بعله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبتر بشین! مام میرفتیم عقب! بعد میگفت: یکم عقبتر! آقا مام تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..! یعنی یه همچین بچه های دوست داشتنی ای بودیم ما..!{-7-} {-11-}
10 دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 21:21
+13
reza
reza
سردم شده است و از درون می سوزم...

حالا شده کار هر شب و هر روزم...

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری...

من دکمه این قافیه را می دوزم...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/28 - 20:58
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ