گفتی سوزن بزار یک خاطره با حال بگم.پارسال من مریض شدم رفتم آمپول بزنم دو تا خانوم آمدن یکی زد برای من داشت برای اون یکی شرح میداد که چجوری بزنم من هم به این خانوم دومی گفتم خانوم یاد گرفتی؟گفت آره گفتم فایده نداره من که هستم برو یک سوزن بگیر عملی هم یاد بگیری.از خنده مرد الان هر دفعه که میرم آمپول بزنم اون هست من میبینه می خنده.
به كوری چشم تو هم كه باشد حالم خوب ِ خوب است
اصلا هم دلم برایت تنگ نشده
حتی به تو فكر هم نمیكنم
باران هم تو را دیگر به یاد من نمیآورد
مثل همین حالا كه میبارد...
لابد حالا داری زیر باران قدم میزنی