کور باش بانو !!!!
نگاه که می کنی می گویند نخ داد ....
عبوس باش بانو !!!
لبخند که می زنی می گویند پا داد ...
لال باش بانو !!!!
حرف که می زنی می گویند عشوه فروخت ....
زندگی برای تو راحت نیست !!!! اما ...
تو صبور باش بانو !!!
سگی پارس می کند
و ناگاه
پایم گیر می کند به فلسفه ی هگل
و تمام حرفهای عاشقانه ام
از چمدان پدری ام می ریزند بیرون
دستم را می گذارم بر اشک هایم
و دود بهمن آبی را می دهم بیرون
..
سگ پارس می کند و من می ترسم
از چشهمایش که نه !
از درد کنج چشم هایش
و تمام تنم که نه
تمام ته مانده ی تکه هایی از دلم می لرزند
..
می ایستم
پک بعدی را عمیق تر میزنم
واژه هایم را تقسیم می کنم
و اشک هایم را پاک ..
چه احساس غريبي ست
وقتي كه پر از گفتگويي،
پر از حرفي،
پر از شعري...
پر از فريادي...
اما ديگر هيچ حوصله اي،
حتي براي نوشتن هم نداري...
نه واژه اي براي بيان مي يابي...
نه محرمي براي گفتگو،
نه حنجره اي براي برآوردن ِ فريادي...
تنها مي ماني...!
مثل يك ماهي ِ تنهاي اسير در دل ِ تُنگ...
مثل يك شاپرك ِ زخمي و خسته و گنگ...
هوس ِ اقيانوس و هزاران گل مريم در دل داري!
خواب ِ درياي زلال، خواب گل هاي سپيد،
خواب ِ رهايي از بند، خواب پريدن در باد...
چه احساس هاي لطيفي، چه روياهاي قشنگي،
اما افسوس تمام ِ سهم تو از بيداري...
ميشود غم تنهايي و روزهاي تكراري...!
مات و مبهوت و غريب...
به روياهايت خيره مي ماني...
فقط نگاه ميكني...
فقط سكوت ميكني...
زل ميزني به ناكجا...
دوباره بغض ميكني...
دوباره سکوت