یافتن پست: #حرف

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه ایرانی و یه ژاپنی با هم رفیق بودن ژاپنی ایرانی رو میبره کنسرت خودشون خواننده میگه جینگ جنونگ ایرانی میپرسه چی گفت:ژاپنی: هوا خوبه عشق زیباست دیدن یار آرزوست دلم اونو میخواد ...ایرانی: توی دو جمله این همه حرف گفت؟
ایرانی ژاپنی رو میبره کنسرت شجریان شجریان میگه: هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاژاپنی میپرسه چی گفت:ایرانی: هیچی هنوز چیزی نگفته
دیدگاه  •   •   •  1393/03/16 - 12:38
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تصادف کنم حافظه ام را از دست بدهم ...

همه دلشان برایم بسوزد و بگویند : "بیچاره"

که کم حرف تر از الان باشم که تو بیایـی به دیدنم

خیره خیـره فقط نگاهت کـنم...!!
دیدگاه  •   •   •  1393/03/15 - 19:09
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ما یه معلم داشتیم خیلی بچه ها رو درک میکرد....

میگفت اشکال نداره درس نخونین جامعه حمال هم لازم داره !!!!
تا جایی که میدونم اکثرا هم به حرفش گوش دادن :
دیدگاه  •   •   •  1393/03/14 - 21:31
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/03/14 - 19:36
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1393/03/14 - 18:55
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
میگی مهم نیست اما صبح تا بیدار میشی و هنوز گیجی دستت میره به گوشیت که

اس ام اس بدی : صبح بخیر عزیزم

میگی مهم نیست اما دلت واسه اس ام اس دادن بهش سر کلاس اونم یواشکی تنگ شده !!!

میگی مهم نیست اما اسمشو وقتی میشنوی داغ دلت تازه میشه...

میگی مهم نیست اما تا بهش فکر میکنی اشک تو چشمات جمع میشه...

میگی مهم نیست اما به همه گفتی دیگه نشنوم از اون ازم بپرسینا... اما کار دلت با اینا درست نمیشه !

میگی مهم نیست اما وقتی که خیلی تنهایی عکساشو نگاه میکنی و باهاش حرف میزنی...

میگی مهم نیست اما بعضی اوقات دستت میره رو شمارش که زنگ بزنی... نزنی... بزنی... نزنی... !!!

میگی مهم نیست اما دلت میخواد بازم بهش فکر کنی... فراموش کنی اون همه تحقیرو... !

میگی مهم نیست اما هی عکسشو جلو و عقب میبری !!!

میگی مهم نیست اما تا یه بچه بیرون میبینی یاد قدیما می کنی که میگفت بچمون به مامانش بره و

میگفتی نه به باباش !!!

میگی مهم نیست اما دلت واسه صداش لک زده !

میگی مهم نیست اما شبا تا صبح خوابت نمیبره... با خودت میگی یعنی داره چی کار می کنه ؟

میگی مهم نیست اما ناراحتی از این که کسی تو زندگیشه
دیدگاه  •   •   •  1393/03/14 - 18:45
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ظهری کیبوردم روباز کردم داشتم تمیزش میکردم .
پسر داییم 5 سالشه اومد کنارم ازم می پرسه : این چیه ؟
می گم : کیبورد
می گه : من نبردم !
می گم : کیبورد !
می گه : من نبردم !!
می گم : امیرعلی جان ، کیبورد
با گریه پا شد رفت پیش مامانش میگه : مامان بخدا من نبردم ...
یعنی کیبوردو کوبوندم تو سرم !
مامانم اومده میگه : صدای چی بود ؟
میگم : کیبورد
مامانم میگه : بس کن دیگه خجالت بکش نه اون بچه برده ، نه من ، نه کس دیگه ای ! خودت گمش کردی ! تو همین اتاقه ! پاشو خوب بگرد !!!
هیچی دیگه از ظهر تا حالا یه تیم تجسس حرفه ای دارن دنبالش میگردن :-S :)) :))
دیدگاه  •   •   •  1393/03/14 - 13:17
+2
محمد
محمد

حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم

و حرفهایی هست برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

و سرمایه ماورایی هرکس، حرفهاییست که برای نگفتن دارد

حرفهایی که پاره های بودن آدمیند

و بیان نمی شوند

مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند

پس مخاطب خویش را بیابید

مهم نیست برای بقیه خاص باشد

همینکه برای شما خاص باشد کافیست.....


دیدگاه  •   •   •  1393/03/14 - 09:12
+4
محمد
محمد

ﻗﺎﺿﯽ ﺣﮑﻢ ﺭﻭ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ : ﺍﻋﺪﺍﻡ !!!!

ﺣﻀﺎﺭ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ!

ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮐﻪ ﺳﺮﺗﺎ ﭘﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻟﺮﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻧﻢ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﻥ !

ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﯾﻪ... ﻣﯿﮑﺮﺩ! ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺷﻮ ﺑﮑﺸﻪ ﺍﻣﺎ ... ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻣﯿﺪﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ... ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺑﻨﺪ: ﺑﯿﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ !

ﻭﻗﺘﺸﻪ ! ﺗﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﻫﺎﺷﻮ ﻗﻔﻞ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ! ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺪﯾﺪ ! ﺍﻓﮑﺎﺭﺵ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ! ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ . ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺳﮑﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ .

ﻗﺎﺿﯽ : ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ؟ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻐﻀﺶ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﺘﺮﮐﯿﺪ. ﮐﻼﻩ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺗﺎ ﺟﺎﺋﯽ ﺭﻭ ﻧﺒﯿﻨﻪ !

ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺩﻭﺭ ﮔﺮﺩﻧﺶ! ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﺵ ! ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ ! ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﮐﻤﮏ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﺵ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪ!!!!!

ﺩﺍﺩﺳﺘﺎﻥ: ﺑﯿﺎﺭﯾﻨﺶ ﭘﺎﺋﯿﻦ ! ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﭘﺎﺋﯿﻦ.

ﺩﮐﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎﯼ ﺩﺍﺩﺳﺘﺎﻥ ! ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﺱ!!!!!!!!!!!!

ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺭﺳﯿﺪﮔﯽ ﺷﺪﻥ ! ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﯿﻬﻮﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ !

ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ !

ﺑﻌﻌﻌﻠﻪ !! ﻭ ﺑﺪﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﺟﺂﻥ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ... ﮐﻠﯿﺪ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﮐﻠﯿﭙﺲ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﮑﻨيد:))))

3 دیدگاه  •   •   •  1393/03/13 - 21:12
+5
محمد
محمد

آرام می آیم همانجای همیشگی ، سر همان ساعت همیشگی

 

با همان شوق که می شناسیَش با خودم حرف می زنم

 

برای خودم خاطره تعریف می کنم

 

و بی صدا مثل همیشه می روم بی آنکه تو آمده باشی !


دیدگاه  •   •   •  1393/03/13 - 20:37
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ