یافتن پست: #حس

saman
saman
نه دیگر بغض در این گلو مانده ...

نه اشکی بر دل ...

نه غباری بر لب ...

بال هم نباشد ، می پرم تا آنجایی که ماه مرا می خواند ...

نمی دانم شاد یا غمگین ...

نه بادی می وزد اینجا ... نه باران می شناسم دیگر ...

برگ ها هم خشکشان زده از این سکوت طولانی ...

احساسم بی احساس شده است انگار ...

نبض ندارند رگهایم ...

نکند مرگ اینجا باشد امشب ؟!؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/9 - 11:48
+3
*elnaz* *
*elnaz* *
میکنم تورو....تو هر خودم..من عاشق همین تو شدم.........چشمای خیستو رو من ببند.......من می کنم حالا برام ........
دیدگاه  •   •   •  1392/04/9 - 00:58
+3
parisa
parisa
در CARLO
مـهــــم نیـست پست هام چنتـا لایک میـخـــورن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مهــم اینه کــه 4 تــا آدم حســابی لایکـم میکنـن !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 22:05
+7
parisa
parisa
به بعضیام باید گفت:
اگه حس میکنی خیلی بارته واست ” گاری ” بگیریــــــم …!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 22:02
+4
parisa
parisa
در CARLO
به بعضیام باید گفت:
اگه حس میکنی خیلی بارته واست ” گاری ” بگیریــــــم …!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 21:59
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
من اصولن عادم خشنی نیستم ؛ یعنی فکر نکنم باشم !
.
.
.
.
... فقط نمیدونم چرا وقتی پست میذارم و لایك نمى كنین ، خیلى بی دلیل ، احساس میکنم بهم محل نمیذارین !
بعد دوس دارم بزنمتون ، بگیرم تک تک موهاتونو از جا بکنم! بعدشم عاهن مذاب روو دستا و توو چشم و چالتون بریزم ! بعدبا دمپایی عبری خیس بزنم تو دهنتون , بعد .........
کلن یه همچین روحیه ی لطیفی دارم من:))))))))))))))))))))
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 19:21
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ ﺑﭽﮕﯿﺎﻣﻮ ﺩﯾﺪﻩ
4-3) ﺳﺎﻟﮕﯽ(
ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻪ:ﻧﺮﻩ ﺧﺮ ﺑﺒﯿﻦ ﻗﺒﻠﻨﺎ ﭼﻪ ﻧﺎﺯ ﺑﻮﺩﯼ :ﺍ
ﻻ ﻣﺼﺐ ﺍﻧﻘﺪ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺶ ﻭﺳﯿﻌﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ
ﺣﻠﻘﻢ ﺟﺎ ﻧﻤﯿﺸﻪ
:ﺍ
|:
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 19:01
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به انگشتهات بگو

لبهای مرا ببوسند!

به انگشتهات بگو
راه بیفتند توی موهام

قدم زدن در این شب گرم

حالت را خوب می کند گل من!

گاهی نفس عمیق بکش
ونگذار تنم....از حسودی بمیرد!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 18:52
+1
saman
saman
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت:چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی،می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار"دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها روبردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"بقال با تعجب پرسید:چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما ازمشت من بزرگتره!

نتیجه گیری....

داشتم فکر میکردم حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم
جمع نیس که بدونیم ومطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره
دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 15:26
+4
mohsen
mohsen
سلام. من mohsen هستم، از اعضای جدید ... :)
2 دیدگاه  •   •   •  1392/04/8 - 13:36
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ