یافتن پست: #حس

mehdi
mehdi
salam b hame dustaye khubam makhsosan bachehaye uni tehran shargh
4 دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 01:03
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
کارتهای عروسی رو آوردم بنویسیم.داداشم برگشته میگه: اسم عروس و داماد رو هم بنویسم؟ گفتم: پـَـــ نــه پـَـــ جای خالی بذار تا خودشون حدس بزنن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 00:40
+6
mohsen
mohsen
برایت یک بغل گندم دلی خشنود از مردم، برایت یک بغل مریم كه مست از وی شوی هر دم، برایت قدرت آرش که دشمن را زنی آتش، برایت سفره ای ساده حلال و پاک و آماده، برایت یك بغل احساس دو بیتی های عطر یاس، برایت هر چه خوبی هست صمیمانه دعا كردم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 00:25
+4
امید
امید
خدا هست، خدا نیست! هیچ وقت نمی توان خداوند را صد در صد در علم و دانش اثبات کرد. ولی بدانید که آن امید و آن حسّی که شما را به دعا و درخواست از پروردگار وا میدارد، آن حس، خدای شماست. اصلاً خدا در درون شماست._دکتر علی شریعتی
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 23:56
+2
vahid
vahid
موضوع انشا حیف نون به شاگرداش : تا به حال احساس غیرقابل توصیفی داشته اید؟ آن را توصیف کنید
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 22:04
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
دو مرد نسبت به هم، دايي وخواهر زاده اند. يعني اولي دايي دومي و خواهر زاده اوست، دومي نيز دائي اولي و خواهرزاده وي مي باشد. چطور چنين چيزي ممكن است؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 16:08
+1
sahar
sahar
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی درجهان رسوا شدن
عشق یعنی سست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:17
+4
sahar
sahar
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده با چشمان تر عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی درجهان رسوا شدن عشق یعنی سست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن با ساختن عشق یعنی زندگی را باختن...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:16
+1
sahar
sahar
دیروز بزرگی می گفت: هر وقت احساس کردی ناخودآگاه دلت گرفت، بدان جایی کسی دردی دارد. هــــــــــــــــــــــی این روزها چقدر دلم می گیرد...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:11
+4
vahid
vahid
یارو میره خواستگاری. بعد که دختره رو می‌بینه ازش می‌پرسن: خوب چطوره؟ پسندیدی؟
میگه: اینجوری نمیشه. یه محرمیتی چیزی بخونین، درست و حسابی ببینمش.
اونا رو محرم می کنن و یارو حسابی می‌بینش.
ازش می‌پرسن: خوب بالاخره پسندیدی؟
جواب میده: نه! دماغش خیلی بزرگه!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:04
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ