یافتن پست: #خدا

محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
ﺁﻧﺎﻥ ﺳﺠﺎﺩﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﻣﻴﺰﻧﻨﺪ ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﺑﺖ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﻴﺸﻜﻨﻨﺪ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻟﺒﺎﻥ ﻳﻚ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺧﺘﻦ هم ﺟﺎﺭﻳﺴﺖ
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 01:01
+3
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:43
+4
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مرسی از لطفتون که قیبش کردید متشکرم فردا خودتون باید جواب کمیته امداد قزوین بدید
6 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:25
+1
zahra
zahra
وقتی دل تنها کالایی است که خداوند شکسته ی آن را می خرد....پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟!.......
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:23
+4
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که دو قلو زایید دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند که سه قلو زایید سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود بروم خانه وقتی از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی داشتم از خانه می آمدم بیرون زنم علی بابا و چهل دزد را می خواند.
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:15
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه کشیشی داشته توی یه بیابون می رفته، میفته تو یه چاه. هی داد زد خدایا کمکم کن خدا کمکم کن. یه ماشین آتش نشانی اومد، یه طناب انداخت و گفت طنابو بگیر بیا بالا. کشیش گفت ولم کن فقط خدا باید کمکم کنه، خدا بهم کمک می کنه. گفت طنابو بگیر بابا همینجا میمیریا. گفت نه خدا به من کمک می کنه. کشیش میمیره میره اون دنیا به خدا میگه خدا من این همه به تو ایمان داشتم این همه عبادت کردم، چرا کمکم نکردی؟ خدا بهش گفت آخه بی پدر و مادر، تو نگفتی ماشین آتش نشانی وسط بیابون چیکار میکنه !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:11
+1
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
چشم انتظار من نباش سفر تمومی نداره ** عمر خوشی من و تو دیگه دَومی نداره ** چشم انتظار من نباش قصه به آخرش رسید ** پرنده ی عاشق تو شبونه از قفس پرید ** تو رو خدا با گریه هات دیگه پشیمونم نکن ** میون آغوش خودت دوباره پنهونم نکن ت** و رو خدا با گریه هات جون منو به لب نیار ** تو کوله بار سفرم برای من نشون نزار ** نگاتو به جاده ندوز امید به برگشتنی نیست ** نگو چرا میخواهی بری بعضی چیزا گفتی نیست ** چشم انتظار من نباش محاله برگشتن من ** عشقمو از یادت ببر گناهشم گردن من {-35-}{-35-}{-41-}{-41-}
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 18:38
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
بابابزرگ خدابیامرزمو دیشب تو خواب دیدم، گفت تن لش به جای اینکه یکسره بری بنویسی پـَـــ نــه پـَـــ بشین 2تا فاتحه اخلاص برا من بخون .
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:54
+1
mina_z
mina_z
با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ که عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما که ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:17
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:12

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ