یافتن پست: #دار

mina_z
mina_z
میگه امتحانِ چی داری؟؟؟میگم وصایا,,,میپرسه وصایای امام؟؟؟ پـَـَـ نــه پـَـَــ... وصایای الیزابت تیلور ...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:41
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دوازده شب رسیدم دم خونه ، کلید نداشتم !!! به داداشم زنگ زدم میگم یواش درو باز کن بقیه بیدار نشن ! میگه در خونه رو ؟ پَ نَ پَ در یخچالو !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:40
+1
mina_z
mina_z
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:18
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
میگه امتحان چی داری؟؟؟ میگم وصایا,,, میپرسه وصایای امام؟؟؟ پـــ نــه پــــ... وصایای الیزابت تیلور
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:17
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
خدمت کابران محترم سلام ، اینجانب گروه پــَـ نــــــه پــَـ رو ایجاد کردم تا تمامی پــَـ نــــــه پــَـ ها یکجا باشه ، اینجانب به عنوان مدیر گروه به بهترین و جذاب ترین پــَـ نــــــه پــَـ بهترین هدیه رو می دم :) لازم بذکر است معاونت گروه رو سرکارخانم عسل ایرانی بر عهده دارند
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 15:05
+3
mina_z
mina_z
شد کوچه به کوچه جستجو ، عاشق او / شد با شب و گریه روبرو ، عاشق او / پایان حکایتم شنیدن دارد / من عاشق او بودم و او عاشق او .
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 14:58
+2
ebrahim
ebrahim
فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يك آسايشگاه روانى بودند. يكروز همينطور كه در كنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در كف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بيرون كشيد. وقتى دكتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصميم گرفت كه او را از آسايشگاه مرخص كند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يك خبر خوب و يك خبر بد برايت دارم. خبر خوب اين است كه مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در استخر و نجات دادن جان يك بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واكنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم كه اين عمل تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست. و اما خبر بد اين كه بيمارى كه تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از اين كه از استخر بيرون آمد خود را با كمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى كه ما خبر شديم او مرده بود. هوشنگ كه به دقت به صحبتهاى دكتر گوش مى كرد گفت: او خودش را دار نزد. من آويزونش كردم تا خشك بشه...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 14:35
رضا
رضا
حالا که تموم شد،تو هم داری می ری مبادا که دست کسی رو بگیری خدایا نگاه کن دست تو چه وقتی پر از اشکم اما می خندم به سختی گلومو رها کن تو ای هق هق من می مردم برا اون،نبود عاشق من مبدا که عشقم تو قلبش بمیره می ترسم که دست کسی رو بگیره بگین کاری اینبار ازم بر نیومد بگین کم آوردم یا صبرم سر اومد بگین باز بیاد و به قلبم بشینه بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه تو احساس من رو چه راحت ربودی اگر من شکستم مقصر تو بودی مگر منرو در حد مردن ندیدی؟ تو دلـخر نبودی،چـرا دل بـــــ[!]؟ دلم روز و شبها تو تنهایی سر کرد بگین که تموم دعاهاش اثر کرد بگین اونو دست خدامون سپردم بگین مقصر نبودم،ولی پاشو خودرم بگین خیلی وقته که صبرم سر اوم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 12:28
+1
mina_z
mina_z
وضوع: پَــ نَــ پَــ دوستم زنگ زده موبایلم میگه ممد پول داری یه خورده بهم بدی؟ بهش میگم: بیا عابربانکم رو بگیر برو. میگه: توش پول داری. گفتم: پـَـ نـَـ پـَـ گفتم تو خونه نشستی دلت گرفته گفتم بدم بری یه دوری باهاش بزنی!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 11:50
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ