اون موقع اینقدر امکانات نبود . . .
ساواش و مهند و ایزل و چنار این چیزا نبود که !
گزینه ها محدود بودند !
گر بر سر کوی دوست راهی دارم
در سایة لطف او پناهی دارم
غم نیست - که راه رفت و آمد باز است
طاعت اگرم نیست گناهی دارم
من در خیابان راه می روم
و به خدا فکر میکنم
ولی در مسجد نماز نمی خوانم
که به کفشهایم فکر کنم .
(دکتر علی شریعتی)
به چشمانم آموختم جز شاديها چيز ديگري را نبيند
اما غافل از اين بودم که اين چشم ها
به من خيانت خواهد کرد
و در مقابل غمها و تاريکي ها مرا تنها خواهند گذاشت
به خود گفته بودم زندگي را دگرگون خواهم کرد
تمام غمها و سياهي ها را به دست فراموشي خواهم سپرد
و آنها را در بستر زمان دفن خواهم کرد
اما غافل بودم و ندانستم زندگي بازيگريست
که آهنگ او هر لحظه تغيير ميکند
حال من مانده ام و تنهايي و يک دنياي غم و اندوه
همه شب نالم چون نی ، که غمی دارم
دل و جان بردی ، اما نشدی یارم
با ما بودی ، بی ما رفتی.
چون بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چون کاروان رود...
فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم ، خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم ، چنان که دانی
رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که میتوانی
گر ز دل برآرم آهی
آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد.
چون کاروان رود
فغانم از زمین
بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جوبم
ای شادی جان ، سرو روان،
کز بر ما رفتی،
از محفل ما ، چون دل ما
سوی کجا رفتی؟؟
تنها ماندم ، تنها رفتی
چو ن بوی گل به کجا رفتی؟؟
به کجائی غمگسار من
فغان زار من بشنو...... باز آ
از صبا حکایتی از روزگار من بشنو
باز آ ..... باز آ..............سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم ، تنها ماندم
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
(نجیب زاده)