یافتن پست: #در

saman
saman

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن


[احمد شاملو]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:45
+5
saman
saman

گاه آدم در بیست سالگی میمیرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده میشود.


[صادق هدایت]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:43
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حَســــــرَتــ ـــــ !

یعنے رو بـﮧ رویــــَــــمـ نِشَستـﮧ اے

وَ باز خیســـــےِ چِشمـــانــَـمـ را ،

آن دَستمآلِ خُشکــِ بے اِحسآس پاکــ کُنــَـــد

حَســــــرَتــ ـــــ !

یَعنے شآنـﮧ هایَتــ دوش بـﮧ دوشـَــــــمـ باشَد

اَما نَتوانــَــم اَز دِلتَنگے بـﮧ آن پَناه بِبـــــــرَمـ

حَســــــرَتــ ـــــ !

یَعنے تــــ ــــو کـﮧ در عینِ بـــــــــودَنتــ

داشتَنتــ را آرزو مے کُنــــَــــمـ...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:42
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:30
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گذار بگویم....
ناب ترین جای دنیا آغوش توست !
جایی، میان دو بازویت....
روی ِ قفسه ی سینه ات... !
درست مماس با قلبت... !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:19
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مثل تندیس فروریخته کورم، لالم

جسدِ زنده‌ی در معرض ِ اضمحلالم

مثل وقتی که تو رفتی به سفر،غمگینم

مثل وقتی که بخندی به کسی، بدحالم

گاه می گویم از زندگی‌ام خسته شدم

گاه می گویم مرگ آمده استقبالم

کودک تشنۀ آغوش توام بیخود نیست

صبح‌ها یکسره غر می‌زنم و می‌نالم

خواستم با نفست لحظه‌ای آرام شوم

گوشی ات گفت که از صبح سحر اشغالم

هرچه از صبح در خانۀ حافظ رفتم

"بوی بهبود ز اوضاع..." نیامد فالم
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:17
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
باران گرفته ام به هوای شکفتنت

جاری در امتداد ترک خوردۀ تنت

با اشک های حلقه شده پای گونه هات

با دست های حلقه شده دور گردنت

من متهم به رابطه با واژۀ توام

مظنون به دستکاری گل های دامنت

این گرگ و میش وقت طلوع است یا غروب

در چشم های نیلیِ مایل به روشنت؟!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:13
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یه روز ی خره میره خواستگاری ی اسبه...
.
.
.
.
.
.
.
.
تا این پایین اومدی بقیشو بخونی
آخه خر خواستگای میتونه بره!!
نکنه انتظار داشتی بگم
بابای اسبه جواب رد داد به خره...
چون بچشون قاطر میشه؟
برو عزیزم این چرت و پرتا
واست نون و آب نمیشه...
خجالت بکش هم سن و سالای تو الان دارن اورانیوم درست میکنن...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:08
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به بعضیا هم باید بگی : این قدر کلاس میذاری ، زنگ تفریحم داری ؟ !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 11:07
+4
saman
saman
باز باران با ترانه .. می خورد بر بام خانه…
خانه ام کو؟
خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
… فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین؟
در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز، یاد باران
رفته از یاد آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬
بی بهانه شایدم گم کرده خانه ………….

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:57
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ