یافتن پست: #در

sasan pool
sasan pool
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد،
و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد.
دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.
دنیا بیستون است و روی هر ستون ،
عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و
در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد.
و جهان تلخ می شود تو اما باور نکن
زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست
عشق اما گاهی سخت می شود ،
آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توا
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 17:11
+2
محمد
محمد
اندر حکايت اختلاس بزرگ:
شهرام جزايري: «منو از اينجا بيارين بيرووووون... اينا دارن منو مسخره ميکنن... به من ميگن آفتابه دزد!!!»
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 17:04
+7
مهسا
مهسا
حالَم خوب است! خوبِ خوب! آنقدر خوب که گَلویم اِمشبْ مهمانی راه انداخته! بُغضَم بد هوسِ رَقْصیدن کرده اسْت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 17:02
+5
ronak
ronak
آخرین خبر
لرها در یک سرقت مسلحانه از یک بانک
آب سردکن را بجای گاوصندوق دزدیدند
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:46
+4
ronak
ronak
شهرداری لرستان از هموطنان لر تقاضا کردند پس از انداختن سکه در صندوق صدقات لطفا سوار آن نشوند.
8 دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:45
+4
sasan pool
sasan pool
عمریست خفته ام
و تنها کابوس بیداری می بینم
لبخند خدا در لحظه میلادم
اینک به قهقهه ای شوم بدل گشته ست
کاشکی کودکی بودم هنوز
غرقه در بی خیالی و بی خبری
با خنده ای سپید بر جدی بودنهای خاکستری
بی گناه . پاک
فارغ از چیستی و چرایی و چگونگی
فارغ از امید و یاس
رها در جذبه ی حیات
آمیخته با حقیقت محض
فارغ از دیروز و امروز و هر روز
آه...!
کاشکی کودکی بودم هنوز.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:40
+4
مهسا
مهسا
نقش یک درخت خشک را در زندگی بازی میکنم نمیدانم که باید چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پیر...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:29
+4
مهسا
مهسا
نامردانه ترين و کثيفترين چابلوسي زمانيست که يک مرد... براي ارضاي يکي از طبيعي ترين نيازهايش... به دروغ به معصومي ميگويد: دوستت دارم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:28
+6
مهسا
مهسا
ایــــن یـــک فـــاجعه بود . . . یــک فــاجـعـه . . . عـــمـق ایــن درد را زمـــانـی حــس کـردم کــه : وقـــتــی بـی پــروا گــفتـم: انــدکی دلـــگــیرمــــ . . . بــیتـفـکر اولــیــن حـــرف دلــت ایـــن بــود : به درکـــــــــــــ
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:24
+4
مهسا
مهسا
با فکر او به خواب رفت ، در آغوش دیگری از خواب پرید ...! به یاد او در آغوش دیگری گریست ، دستان او را می خواست تا اشک هایش را پاک کند ، اما دستان دیگری پاک کرد ...! " او هم به خودش ، هم به دیگری ظلم کرد ..."
دیدگاه  •   •   •  1390/11/23 - 16:22
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ