یافتن پست: #در

vahid
vahid
ضرب المثل بنزینی: ۱ - بنزین دیدی ندیدی ۲- بنزین زرد برادر گریسه ۳- با بنزین بنزین گفتن ماشین روشن نمیشه ۴- به اندازه بنزینت گاز بده ۵- بنزین همسایه اورانیومه ۶- بنزین حقه ۷- از این حرفا بوی بنزین میاد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:59
+1
vahid
vahid
مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد وقتی پولها را دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید: آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:58
+1
vahid
vahid
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد. وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت.
بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، و سرانجام الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد!
ملا نصر الدین با خود گفت لعنت بر من که نمی دانستم اگر خر به جایگاه رفیع و بالایی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را از بین می برد.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:58
sasan pool
sasan pool
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:37
+1
sasan pool
sasan pool
شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. … شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟» مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟» شوهر مریم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:32
+1
sasan pool
sasan pool
اینقد فحش به عمه ندین ، اون دنیا باید جواب پس بدین اصلا حدیث هم داریم که “عمه یتسائلون” یعنی در مورد عمه ها سوال میشه !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:29
+1
sasan pool
sasan pool
هرکس به والدین خود احترام بگذارد مثل این است که به پدر و مادر خود احترام گذاشته !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:26
+1
sasan pool
sasan pool
عشق برای زن سرمایه ای است که تا صد در صد منفعت ندهد آن را به کسی نمی سپارد . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:24
+1
رضا
رضا
ای صمیمی ای دوست...

گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام میایی....

دیدنت حتی از دور ...

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه دیدار توام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم....

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم ....

ای قدیمی ای خوب.....

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم....

من صمیمانه به یادت هستم....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:19
+2
aB'Bas S
aB'Bas S
مردی در سالن ژیمناستیک از مربی خود می پرسد : با کدام دستگاه کار کنم .می خواهم آن دخترزیبا را تحت تاثیر قرار بدهم مربی گفت :از دستگاه خودپرداز بیرون سالن استفاده کن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 12:31
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ