یافتن پست: #در

aB'Bas S
aB'Bas S
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 12:24
+2
رضا
رضا
صدای پچ‌پچِ غم... خواب من به هم خورده است دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است صدای پچ‌پچِ غم... هیس! هیس! ساکت باش سکوت، در دلِ بی‌تاب من به هم خورده است تو قابِ عکس مرا دیده‌ای، نمی‌دانی نشاطِ چهره‌ی در قابِ من به هم خورده است غم تو را نسرودم وگرنه می‌دیدی که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است هجای چشم تو را وزن‌ها نمی‌فهمند دو ساعت است که اعصاب من به هم خورده است...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 12:16
+1
پاراگلایدر
پاراگلایدر
از لباس عاشقی هایمان, هرزه گی هایت را درز می گیرم, کوچک می شوی برایم, بی چشمداشت هدیه می کنم, تو را به هم قواره های دیگر ...
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 11:13
+7
zahra
zahra
يك درخت هرچقدر هم كه بزرگ باشد با يك دانه آغاز مي شود
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 10:57
+7
mohsen
mohsen
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند. رنه دكارت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 10:43
+5
mina_z
mina_z
[!] میره تو خواربار فروشی میگه: نیم کیلو پنیر بدین، یارو بهش میگه: ببخشید، شما ترکین‌؟ میگه: از کجا فهمیدین؟ میگه: از لهجتون. [!] با خودش میگه: من باید این لهجمو درست کنم. پا میشه میره خارج بعد از ده سال برمیگرده، میره همون جا میگه: آقا نیم کیلو پنیر بدین. یارو باز میگه: آقا شما ترکین؟ میگه: اِاِا... از کجا فهمیدی؟ مگه من هنوز لهجه دارم. یارو میگه: نه، ولی آخه اینجا پنج ساله که بانک شده!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 10:35
+6
vahid
vahid
زبونی که به کسی نگه دوست دارم به درد لیسیدن بستنی قیفی می خوره! پس دووووووووس......... ولش کن بستنیش خوش مزه تـــــــــره!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 01:40
+5
vahid
vahid
میگن قلب آدما اندازه مشتشونه ،ولی چه طوری یه دنیا مهربونی ،یه آسمون صداقت ، یه کهکشون محبت ، یه دریا عشق تو قلبه تو جاشده ...!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 01:40
+5
vahid
vahid
کلاغها گرچه سیاهند و آوازشان خوش نیست اما آنقدر باوفا هستند که شاخه های خشک درختان را در سرد زمستان تنها نمی گذارند،انسان ازکلاغ سیاه کمتره!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 01:36
+4
vahid
vahid
چقدر خوشحال بود شیطان ، گمان میکرد فریب داده است مرا؛ نمی دانست تو پرسیده بودی: مرا بیشتر دوست داری یا ماندن در بهشت را.....!؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 01:36
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ