یافتن پست: #در

ronak
ronak
خیانت در قزوین!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:08
+5
mahdi
mahdi
واسه رفیقم یه لیوان شربت آوردم تا تهشو خورده میگه شربت آلبالوئه؟ پـَـــ نــه پـَـــ شربت شهادته حالام چشاتو ببند تا 10 بشمار که دردشو حس نکنی....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:07
+2
mahdi
mahdi
لب دریا یه لیوان چای گرفتم دستم به رفیقم میگم قند داری ؟!؟ میگه واسه چایی میخوای پـَـــ نــه پـَـــ میخوام بندازم تو آب دریا شیرین بشه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:06
+2
mina_z
mina_z
وقتی یه سیب گاز می زنی و یه کرم درسته می بینی ناراحت نشو اون موقعی ناراحت شو که سیبو گاز بزنی و یه کرم نصفه ببینی !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 12:05
+5
ronak
ronak
رفتم دستتشویی هی دارم در میزنم! میگه هاااان، دستشویی داری؟ پـَـــ نــه پـَـــ خواستم بگم آخریم مهلت ثبت نام جشنواره حساب های قرض الحسنه بانک صادراته، جا نمونی! طرف اومد بیرون گفت خاک بر سرتون کنن که فقط بلدین از این چرت و پرتا بگین (کمیته مبارزه با فتنه پـَـــ نــه پـَـــ , ستاد سیار مستقر در توالت عمومی)
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:59
+4
ronak
ronak
میخوام مسواک بزنم مامانم می پرسه میخوای مسواک بزنی؟؟ میگم بله مامان جون.. میگه خمیر دندونم روش میزنی؟؟ میگم بله مامان جان.. میگه خاک تو سرت این همه موقعیت پ ن پ درست کردم واست استفاده نکردی منم گفتم پ ن پ خز شده مامان جون
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:56
+4
ronak
ronak
رفتـــم بــه کنـــار دلــبرم با شــادی گفتـا کـه چـه خوب یاد من افتــادی گفتـم صـنما تــو عشق را استـادی گفتا پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو یاد من میدادی گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ و درد زهـــر مــاری
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:56
+4
ronak
ronak
به بابام گفتم سوئیچ ماشینو بده …… گفت : می خوای بری جایی؟ … گفتم : بله پدر عزیزم (ستاد مبارزه با فتنه ی پَ نَ پَ – واحد فرزند صالح)
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:55
+4
mahdi
mahdi
در یخچالو باز میکنم دنبال غذا میگردم مامانم میگه گشنته؟ پـَـــ نــه پـَـــ اومدم ببینم کی هی چراغ این تورو خاموش و روشن میکنه....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:52
+2
mina_z
mina_z
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/8 - 11:43
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ