یافتن پست: #در

elahe
elahe
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را قربانی کردم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:38
+2
elahe
elahe
در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:38
+2
مهسا
مهسا
در آینه ها تکرار می کنم حس عزیز با تو بودن را آن گاه که دلم با یاد تو عاشقانه می تپد در کنج این سینه خراب
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:37
+2
elahe
elahe
دلت را سپردی به من و وعده همیشگی دادی، گفتی که با من همیشه چشمه زلال عشق در قلبت میجوشد؛ گفتی همیشه آرامی همیشه به امید بودنم زنده میمانی؛
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:35
+2
مهسا
مهسا
عشق را دوست دارم اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندومت ولی می تونم باهات گریه کنم. اگه یه روز نخواستی به حرفهام گوش بدی خبرم کن.قول می دم که خیلی ساکت باشم. اگه یه روز خواستی در بری بازم خبرم کن...قول نمی دم که ازت بخوام وایسی اما میتونم باهات بدوم. اما اگه یه روز سراغم رو گرفتیو خبری نشد...سریع به دیدنم بیا حتما بهت احتیاج دارم
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:33
+4
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به دوست پسرم میگم ازت خسته شدم میگه یعنی تموم کنیم؟ پ نه پ تا فردا صبر کن استراحت کنم خستگیم در بره بریم واسه ست دوم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:33
+3
elahe
elahe
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر می گویم به یادت در قفس غمگینو خسته ... من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی ... ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:27
+2
مهسا
مهسا
رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم. خدایا می شود استعـــــفا دهم؟ کم آورده ام ...!
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:25
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دیر رسیدم دانشگاه به دوستم اس ام اس دادم استاد اومده که در کلاس بسته س؟ پ نه پ خودمون بستیم که استادو غافلگیر کنیم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:24
+1
gha3m
gha3m
يک روز يه يزدي مي ره رو پشت بام خونه اش که آنتن رو درست کنه که يک دفعه از طبقه ششم ميفته پايين همين که از جلوي پنجره اشپزخونه خودشون رد مي شه مي بينه خانومش داره برنج درست مي کنه داد مي زنه مي گه خانم يک پيمانه کمش کنننننننننن !!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:21
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ