سیمین
تنهايم را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي ست غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام وصلها را بر سفره رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
رضا
کنار هر قطره ی اشکم هزارتا خاطره دفنه انقدر خاطره داریم که گویی قدر یک قرنه گلو می سوزه از عشقت...........
رضا
مرگ من روزی فرا خواهد رسید...............
ronak
گاهی وقتا دلم میخواد مثل جودی ابوت باشم! پر انرژی ... با خنده هایی که از ته دلن ... گریه هایی که با دلیلن ... با اون شخصیتی که جلوی هیشکی نمیشکنه ... و یه بابا لنگ دراز که واسش بنویسم .....!
سیمین
قلب من مانند قهوه خانه هاي سر راه يادآور غربت است هيچ مسافري را براي هميشه در خود جاي نخواهد داد... هيچ مسافري.....
سیمین
چون باد خواهد برد با خود روسری را از فصل ها تنها خزان را دوست دارم امشب که با هر بیت یاد تو می افتم بی شک تمام شاعران را دوست دارم در داستان رفتنم از شهر چشمت ... آن جا که می گفتی : ( بمان ) را دوست دارم
محمد
سر در گریبان فروبر،از دل خویش بپرس آنچه که می داند