محمد حسین هذبی
مهربانی را زمانی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات چوبی خود شیرین کند.
محمد حسین هذبی
رفتم تو آشپزخونه ميبينم داداشم در يخچالو بازو بسته ميكنه، بهش ميگم چكار ميكنى، دَرُ شكوندي.... ميگه دارم رِفرِش ميكنم شايد يه چيز جديد بهش اضافه بشه
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
قاره ای را میشناسم که در قلبش، گربه ای زندگی میکند غمگین است، چون بوی نفت میدهد...
محمد حسین هذبی
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن بیارنت بهتر از اینه که در حال سخن گفتن دیگران خاموشت کنن...
محمد حسین هذبی
پسر گرسنه اش می شود شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند " چقدر تشنه بودم " پدر می سوزد از شـــرمـــنـــدگـــی اما میفهمد پسر کوچولو اش بزرگ شده است
محمد حسین هذبی
مرسی از لطفتون که قیبش کردید متشکرم فردا خودتون باید جواب کمیته امداد قزوین بدید
hamid tsh
یه روز [!] رو میفرستن دنبال نخود سیاه، میره پیدا میکنه
zahra
وقتی دل تنها کالایی است که خداوند شکسته ی آن را می خرد....پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟!.......
بهتر نیست تو گروه مربوطه اینا رو بذاری؟؟
1390/10/17 - 00:49تمام ایران سرای من است و تمام ایرانی ها عزیز دلم. بلدم نیستم عسل خانم
1390/10/17 - 00:51