یافتن پست: #در

محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مهربانی را زمانی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات چوبی خود شیرین کند.
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:48
+6
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
رفتم تو آشپزخونه ميبينم داداشم در يخچالو بازو بسته ميكنه، بهش ميگم چكار ميكنى، دَرُ شكوندي.... ميگه دارم رِفرِش ميكنم شايد يه چيز جديد بهش اضافه بشه
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:45
+2
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
قاره ای را میشناسم که در قلبش، گربه ای زندگی میکند غمگین است، چون بوی نفت میدهد...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:44
+4
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
اگر خاموش باشی تا دیگران به سخن بیارنت بهتر از اینه که در حال سخن گفتن دیگران خاموشت کنن...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:42
+3
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
پسر گرسنه اش می شود شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند " چقدر تشنه بودم " پدر می سوزد از شـــرمـــنـــدگـــی اما میفهمد پسر کوچولو اش بزرگ شده است
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:42
+3
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مرسی از لطفتون که قیبش کردید متشکرم فردا خودتون باید جواب کمیته امداد قزوین بدید
6 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:25
+1
hamid tsh
hamid tsh
یه روز [!] رو میفرستن دنبال نخود سیاه، میره پیدا میکنه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:23
+5
zahra
zahra
وقتی دل تنها کالایی است که خداوند شکسته ی آن را می خرد....پس چرا من به دست کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟!.......
2 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:23
+4
ebrahim
ebrahim
به خانومم میگم صبح تو شرکت وقتی نصف چایی رو خوردم متوجه شدم توش عنکبوت افتاده. خانمم : بقیشو که نخوردی؟ من : پـَـــ نــه پـَـــ بقیشو خوردم گفتم شاید منم اسپایدر من شم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:23
+3
mina_z
mina_z
دارم کتاب میخونم میگه اسمش چیه میگم صدای پای اسب میگه محتوا هم داره؟ میگم پـَـــ نــه پـَـــ 500 صفحه نوشته پیتیکو پیتیکو
6 دیدگاه  •   •   •  1390/10/17 - 00:13
+5
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ