این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم؟ سالها منتظر سیصدو اندی مرد است آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم اگر آمد، خبر رفتن مارا بدهید به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم...
چندگاهیست وقتی می گویم : اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن باآمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد... چندگاهیست وقتی می گویم : صلواتک علیه و علی آبائه به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم...
چندگاهیست وقتی می گویم: فی هذه الساعة دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای...
چندگاهیست وقتی می گویم : و فی کل الساعة دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست...
چندگاهیست وقتی می گویم :
ولیا و حافظا احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده و قطره های اشکم را به نظاره نشسته است...
چندگاهیست وقتی می گویم : و قائدا و ناصرا به یاد پیروزی لشکرت، در میان گریه لبخند بر لبم نقش نمی زند...
چندگاهیست وقتی می گویم: و دلیلا و عینا یقین ندارم که تو راهنما و نگهبان منی...
چندگاهیست وقتی می گویم : حتی تسکنه أرضک طوعا یقین ندارم که روز حکومت تو بر زمین،من هم شاهد مدینه فاضله ات باشم...
چندگاهیست وقتی می گویم : و تمتعه فیها طویلا به حال آنانی که در زمان دراز حکومتشیرین تو، طعم عدالت را می چشند غبطه نمی خورم...
اما چندگاهیست دعای فرج را چند بار میخوانم تا هم با آمدن نامت دلم بلرزد هم اشکم بریزد هم در جست و جویت باشم، هم سرپرستم باشی، هم به حال مردمان عصر ظهور غبطه بخورم و هم احساس کنم خدا در نزدیکی من است... السلام علیک یا ابا صالح مهدی (عج)
عاشقم ... عاشقانه دوستت دارم ... و تو ! بی تفاوت از کنار همه ی احساسم رد می شوی ... بترس ! منی که اینقدر ساده از دلتنگیت غرق اشک می شوم - آنقدر قدرت دارم که یکباره ساکت شوم، اشک نریزم ... دوستت نداشته باشم و قید همه چیز را بزنم ... حتی تو که تمام زندگی منی ...
در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود : مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت. متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و شكایت كند. اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند! *** پائولو کوئیلو: همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم