یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

دارم مدام آزمون و خطا می کنم تو را
هی می نویسم و معنا می کنم تو را

هی می گریزم از تو مدام و هنوز هم
با بوی عطر تو پیدا می کنم تو را

درد دلی و شبی صدهزار بار
با صدهزار قصیده دوا می کنم تو را

تو آشنای غریبی، یک رفته ولی مانده
از آشنا و غریبه جدا می کنم تو را

نامهربانِ قصه شدی، نقشِ ناقشنگ
ساده منم که زیبا می کنم تو را

با هر نگاه دلت آب می شود، چرا
با ماندنم وفا می کنم تو را ؟ ..........

دیدگاه  •   •   •  1392/10/2 - 09:05
+1
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
چــه تـــلخ است علاقه ای که عادت شود . . .

عـــادتی که باور شود . . .

بـــاوری که خاطره شود . . .

و خاطره ای که درد شود . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/10/2 - 01:11
+4
be to che???!!
be to che???!!
2 دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 23:20
+5
melika
melika
اعترافه یکی از بچه ها
اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت، یه روز که طرف اومده بود عربده کشی تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام، رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو نه نگاه بم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد ، منم سه پیچش شدم ، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:34
+6
melika
melika

اعتراف میکنم به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:30
+5
melika
melika
وایساده بودم می خواستم تاکسی بگیرم .
موبایلم و در آوردم ساعت و نگاه کردم .

تاکسی که بوق زد هول شدم و گفتم 10 و 33 دقیقه !
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:27
+5
melika
melika
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده ...ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 20:05
+5
melika
melika
می خواهم برگردم به روز های کودکی ان زمان ها که: پدر تنها قهرمان بود عشق تنها در اغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم خواهر و برادر هایم بودند تنها دردم زانو های زخمی ام بودند تنها چیزی که میشکست اسباب بازی هایم بود و.... معنای خداحافظ.تا فردا بود
دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 19:40
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
همگی سلاااااااااااااااااااااااااااااام
4 دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 19:10
+5
AmirAli
AmirAli

امیدوارم روزی انقدر فرهنگ سازی بشه که تا دست به کمر کسی زدی


نگه همونجاییو که دست زدی بخارون .

دیدگاه  •   •   •  1392/10/1 - 12:18
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ