یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
خب دوستای گلم
حظار
ترانه درخواستی
پستی
عکسی
لایکی کامنتی می خواین بگین بذارم
وگر نه که کم کم زحمتو کم کنم برم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 22:56
+5
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi

وضعيت مردان درصبح جمعه:


يكي توآغوشه!


يكي زيردوشه!


يكي بيهوشه!


يكي هنوز توشه!


يكي روشه!


يكي از خستگي آب مينوشه!


يكي واسه بار دوم ميكوشه!


يکي بهش ندادند بغض توگلوشه!


 {-33-}


دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:48
+4
AmiR
AmiR
این چه حکمتی آخه خدایا
من و اون........که خیلی وقته جداشدیم
خدایا تو این مدت فقط چهار بار خوابشو دیدم
دوتا خواب اولی فقط نگام میکرد
خواب سومی گفتش خیلی دوست دارم
تو چهارومی گفت خیلی بی معرفتی
آخه خدا قربونت برم این چه حکمتیه
چرا انقدر اذیتم میکنی

یا برشگردون یا خاطراتشو پاک کن

شبو روزم شده گریه به قرانت قسم
موهام سفید شده

آخه لامصب کمکم کن ددیگه تحمل ندارم
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:40
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi

دختری از کوچه باغی میگذشت


یک پسر در راه ناگه سبز گشت


در پی اش افتاد و گفتا او سلام


بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام


دختر اما ناگهان و بی درنگ


... سوی او برگشت مانند پلنگ


گفت با او،بچه پروی خفن


می دهی زحمت به بانوی چو من؟


من که نامم هست آزیتای صدر


من که زیبایم مثال ماه بدر


من که در نبش خیابان بهار


میکنم در شرکت رایانه کار


دحتری چون من که خیلی خانمه


بیست و شش ساله ،مجرد،دیپلمه


دختری که خانه اش در شهرک است


کوی پنجم،نبش کوچه،نمره شصت


در چه مورد با تو گردد هم کلام


با تو من حرفی ندارم والسلام


دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:39
+5
*elnaz* *
*elnaz* *
وقتی بغضم شکسته شد و نفس هایم غرق شد در اندوه و بی تابی فقط "سکوت" با من بود . گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد شب هایی که بالشم خیس می شد از اشک شبانه حسرت فقط "سکوت" با من بود..........................
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:36
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:36
+5
*elnaz* *
*elnaz* *
تنهایم بگذارید !!!! در من تیمارستانی قصد شورش دارد.
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:20
+6
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:15
+6
محمد
محمد
غمگــین و خــــسته ام ... دلـــم یکـــ هـــوای بارانـــی مـــیخــواهد یکــــــ شـــآنــه بــــرای گـــریه کـــردن ... و یکـــــ گــور پـــــدری که نثار دنیا و تـــمــام مـــتعاـقاتش بـکــــنم ... !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:10
+4
*elnaz* *
*elnaz* *
..خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداواندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته......به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر در روز گرما خبر تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر کردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است...............
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 21:08
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ