یافتن پست: #در

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 16:01
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 15:43
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 15:41
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
سَلامتــے پسرایــےکه جاے دوست شـدن با یــہ دختر| ،

با هـ‍ِزار تـا دوست میشــَن که تعـدآد بیشتَرے از دختـَرا رو اَز تنهایــے در بیارَن

چقــَد این پسَرا فـداکـآرَن

اَصـن اَشک تو چشـآم جَمع شُـد :-S

دستمال لــُدفَن ...
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 15:40
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
چشــم جـــــادویی و موهای رها از روســـــری
روی لب ها رنگ سرخ و شـکل مـوهــــا پـرپـری
مثل ش[!] که با یک ضـربه آدم می کشــد
قاتلـــی، آدمکشی ، اما به طــــــرز دیگـــــــری
تو بــدون شــک چنــان خوبی که در یک ثــانـیه
آبروی جمــع بت هــــای جهــــــان را می بــری
یـا بـه قـــول شـــــــاعران روزگــــــاران کـهــــن
پـرده ی ایمــــان اهـــــل ادعــــــــا را مـی دری
با توجــه به نگــاه نافـــــذ و ابـــــروی خـــــــاص
از تمـــــام دختـــــــران آنچـنـــــــــانی بــرتــــری
دختـر ســالی اگر شــایســته ســــالاری کننـد
نمــــره ات بـالاتــرین حـــــد کــلاس دلبــــــــری
لایق نـام خدایـــــانـی تـو، زیــــرا گفـــتـــه انــد:
«قدر زر زرگـــــر شناسد، قــــدر گوهر گوهری»
تو بجـای من قضاوت کن که آیا ممــکن اسـت
رد شـوم از روبه رویـت بی خیال و سـرسـری
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 15:38
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

از دختره پرسیدم : گوشیت مدلش چیه ؟
گفت : اندروید
گفتم : آهان سیستم عاملش چیه اونوقت ؟
گفت : Xperia Mini
اخبار غیرموثق اعلام کردن که من بعد از این صحنه اقدام به خودکشی کردم …

دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 15:34
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
می گم هی از ماجرایِ "دوس پسرِ مامانِ سوباسا" و
"رابطۀ بابالنگ دراز با جودی ابوت" و اینا گفتین ،
به کارتونا بدبین شدم!
نکنه اون "دمـــــــاغِ" پینوکیو نبوده که دراز میشده؟؟!!
راست بگین من طاقتش رو دارم
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 13:17
+5
ehsan mohammadi
ehsan mohammadi
شاید هر تنی لذت بخش باشه
 
    اما هر آغوشی آرام بخش نیست.

کسی در آغوش بگیر که آرامت کند نه باعث

             عذاب وجدانت شود
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 12:55
+5
ehsan mohammadi
ehsan mohammadi
به سلامتی استادی که سر جلسه امتحان دید برگم سفیده
اومد در گوشم گفت نگران چی هستی؟
اسمتو بنویس بقیش با من!
ولی حیف از خواب بیدار شدم بقیش ندیدم
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 12:48
+3
ehsan mohammadi
ehsan mohammadi
توی یه پارک تو سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یک زن و یک مرد.
این دو مجسمه سالهای سال های سال روبرو هم با فاصله کمی
ایستاده بودند و در چشم های هم خیره بودند و لبخند میزدند.
یه روز صبح یک فرشته پیش آنها آمد و گفت چون شما دو مجسمه
خوبی بودبد من بزرگترین آرزو شما را برآورده خواهم کرد.من شما
را به مدت 30 دقیقه تبدیل به انسان خواهم کرد و شما کار خود را
انجام دهید.
دو مجسمه تبدیل به انسان شدن و با لبخندی به پشت درختان و
بوته ها دویدن که پشت آنها چند کبوتر بودند.فرشته زمانی که صدای
خنده های دو فرشته را میشنید بسیار خوشحال میشد.
15دقیقه گذشت و دو مسجمه از پشت بوته ها بیرون آمدند
فرشته نگاهی به ساعت کرد و گفت هنوز 15 دقیقه از وقت شما
باقی مانده نمیخواهید ادامه دهید؟
مسجمه مرد با نگاه شیطنت آمیزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:
میخواهی یک بار دیگر این کار لذت بخش را انجام دهیم؟
مسجسمه زن نگاهی کرد و گفت:
باشه اما این بار تو کبوتر نگه دار من برینم رو سرش!!!!
نکترو گرفتی لایک بززززززن
دیدگاه  •   •   •  1392/08/1 - 12:38
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ