ما بهم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندوم به زمین
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
ما به هم محتاجیم
مثل ما به آدما
مثل ماهی یا به آب
مثل آدم به هوا
ما به هم محتاجیم
دستامون از هم اگه دور بمونه
شب شیشه ای دیگه نمیشکنه
از تو این شیشه ای همیشگی
خورشید مقوایی سر می زنه
به عزای دوری دستای ما
کوچه ها ساکت و بی صدا میشن
بوی رخوت همه جه رو میگیره
همه در ها به غربت وا میشه
جاده هامون که به غربت می رسن
مثل تاریکی بی انتها میشن
ما به هم محتاجیم
مثل دیوونه به خواب
مثل گندم به زمین
مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم
در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
دست در دست پرنده
بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
و اما امروز تولد سیریش ترین کاربر بیاتویونیه که تو تموم پست ها بدون شک کامنت میزاره
و اون کسی نیست جز ... @Opeth تولدت مبارک اما بالاخره یروز میفهمیم که تو کدوم یکی از بچه های دانشگاهی که تو کلاس های اسمبلی ، سخت افزار و ساختمان داده و ... تو همه اینا با ما بوده اما ما نمیدونیم این کیه
1000 تومان جایزه برای کسی که این گل پسرو بتونه شناسایی کنه خخخخخخخخخخ