یافتن پست: #دست

ali rad
ali rad
وقت خریدن لباسهای عید و بهاره است
لباسهایی بخرید باجیبهای بزرگ
به اندازه ی دو دست
شاید همین عیدی که در راهه....... عاشق شدید...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 20:17
+1
☺SAEED☻
☺SAEED☻
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 17:15
+9
mah3a
mah3a
غضنفر میره دکتر به دکتر میگه :
اقای دکتر از وقتی رفتم دستشوئی دیگه کمرم صاف نشد .
دکتر بهش میگه : عزیزم شما دکمه شلوارو به یقه بلوزت بستی !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 15:30
+2
saeed
saeed
پشت چراغ قرمرپسرک باچشمانی معصوم ودستانی کوچک گفت:

چسب زخم نمیخواهید؟ پنج تاصدتومن، آهی کشیدم و باخود گفتم


تمام چسب زخمهایت راهم که بخرم نه زخمهای من خوب میشودنه زخمهای تو…
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 15:12
+1
ronak
ronak
دیر زمانی است که از رفتنت گذشته و چه سخت است انتظار ی که به پایان نخواهد رسید
انتظاری که امید در آن نیست
انتظاری که درکش مبهم است امیدی نیست و باز هم شاید امیدی هست اگر نبود تحمل ندیدنت سخت تر از این بود که هست
دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ است
برای دیدنت
دلم تنگ است
عشقم
کاش …
دیگر نمی توانم نه دیگر توان نوشتن ندارم اثری که از دل به دستانم رسیده نیرویم را می گیرد
در عجبم از صبری که خدایمان می دهد فکر می کردم بدون تو نابودم ولی باز هستم و خواهم بود
کاش آرامشت را بر هم نزنم که من صبرم به خاطر آرامش توست
ناله هایم را بی پاسخ نگذار
با من سخن بگو …
دوستت دارم تا همیشه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 15:00
+6
saeed
saeed
فراموش شده ام...


مثل سیب هاى باغ...


تنها زمانى من رابه یاد خواهى آورد...

که دستى غریب براى چیدن من بلند شده باشد…
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:59
+1
ronak
ronak
از غضنفر میپرسن: در زلزله بم چقدر کمک مالی کردی؟ میگه والا اون موقع دستم تنگ بود؛ انشاالله زلزله بعدی!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 14:02
+2
ronak
ronak
یکی از عکساتو یادگاری بده. میخوام بذارم لب قندون، بچه به قند دست نزنه !{-11-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:57
+3
sasan pool
sasan pool
من در اتاقی 20 چند متری زندگی میکنم.در این اتاق پنجره ای دارد رو به زندگی گاهی از پنجره بیرون نگاه می کنم.
پسری در حال دویدن است و به دور دست ها نگاه می کند.در این اتاق آیینده مرده است.دختری دست پسری را گرفته و مشغول راه رفتن هستن.در این اتاق عشق مرده هست.مغازه داری به فکر فروش بیشتر بر اجناس خود چوب حراج زده هست.در این اتاق بر زندگی چوب حراج زده اند.دو همکلاسی با هم می خندن.در این اتاق رفاقت مرده است.کارگری مشغول ساخت سر پناه برای مردم است.در این اتاق کار و تلاش مرده هست.مردی در حال خواندن روز نامه هست.در این اتاق خبری نیست جز تنهایی من.برروی شیشه به انعکاس چهر خود نگاه میکنم فقط تنهایی را میبینم.در این اتاق همه شب شب یلدا ست.روزهایش مثل یک پلک زدن می گذرد.در این اتاق من هستم و تنهایی های من.چند سالی من و تنهایی دو دوست خوب با هم شدیم.شبهای این اتاق تماشایی است جای خیلی ها در این شبها خالی است .من و تنهایی با هم شب را صبح میکنیم.
به راستی این اتاق قبر من است.
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:54
+1
sasan pool
sasan pool
بنویسیم از مرگ
که مرگ آغاز زیباییست یا پایان زیبایی ؟
بنویسیم از مرگ
و نترسیم از مرگ
که مرگ در همین نزدیکی پشت دیوار رهایی
پشت آن لحظه زیبا
پشت آن خداحافظی کوچک ما
زنده مانده
و می کشد انتظار
تا بگیریم دستش را آرام آرام
دیدگاه  •   •   •  1390/12/4 - 13:48
+1
-1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ