یافتن پست: #دست

vahid
vahid
3 قانون طلایی قوانین فوتبال دیدن
اگه همه ی بازی رو ببینین , ۰-۰ میشه!
اگه بازی رو نبینی , بالای ۲ گل داره
اگه وسطش بری دستشویی , همون لحظه گل میزنن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 16:35
+2
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
فقط یه ایرانی میتونه تو مهمونی تا خرخره بخوره ، بعد به سالادش سس نزنه ، بگه چاق کنندست !!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 16:17
+2
sahar
sahar
گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه می کنیم گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی میشود که با آن زندگی می کنیم گاه یک نگاه آنچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند گاه یک عشق آنقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:33
+5
sahar
sahar
1000بار900جمله ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان و با 600 شکل پیش 500نفر طرح کردم و400 تای آن ها 300 جمله را به 200 زبان در 100 برگ ترجمه کردند90 تای آن ها را در 80 روز روزی 70 دفعه برای خودم نوشتم60 تای آن ها را آموختم50 بار 40روز روزی 30 دفعه تکرار کردم 20 بار 10 سوال به مدت 9 روز تکرار کردم به 8 سوال 7بار 6جواب دادم در فاصله ی5روز دارای 4بار 3جا در مدت 2 روز تو را دیدم و عاشقانه نگاهت کردم تا روزی برسد که من یک بار بگویم دوستت دارم
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:05
+8
vahid
vahid
3 قانون طلایی قوانین فوتبال دیدن اگه همه ی بازی رو ببینین , ۰-۰ میشه! اگه بازی رو نبینی , بالای ۲ گل داره اگه وسطش بری دستشویی , همون لحظه گل میزنن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:37
vahid
vahid
3 قانون طلایی قوانین فوتبال دیدن
اگه همه ی بازی رو ببینین , ۰-۰ میشه!
اگه بازی رو نبینی , بالای ۲ گل داره
اگه وسطش بری دستشویی , همون لحظه گل میزنن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:36
sasan pool
sasan pool
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:37
+1
sasan pool
sasan pool
شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. … شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟» مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟» شوهر مریم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:32
+1
رضا
رضا
ای صمیمی ای دوست...

گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام میایی....

دیدنت حتی از دور ...

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه دیدار توام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم....

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم ....

ای قدیمی ای خوب.....

تو مرا یاد کنی یا نکنی

من به یادت هستم....

من صمیمانه به یادت هستم....
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:19
+2
aB'Bas S
aB'Bas S
مردی در سالن ژیمناستیک از مربی خود می پرسد : با کدام دستگاه کار کنم .می خواهم آن دخترزیبا را تحت تاثیر قرار بدهم مربی گفت :از دستگاه خودپرداز بیرون سالن استفاده کن
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 12:31
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ