یافتن پست: #دست

mina_z
mina_z
[!] و تهرونیه دعواشون میشه، میبرنشون کلانتری. افسرنگهبان از تهرونیه میپرسه: اسمت چیه؟ یارو با بیخیالی میگه: فِری... افسره حسابی چپ و راستش میکنه، میگه: بی پدر فکر کردی اینجا خونه خالست خودمونی شدی؟ گفتم اسمت چیه؟ تهرونیه که حساب دستش اومده بوده میگه: فریدون قربان! افسره برمی‌گرده به [!] میگه اسم توچیه؟! [!] اسمش قلی بوده، یکم فکر میکنه بعد با ترس جواب میده: قولیدون!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 21:37
+3
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
‫اگر خواستی بدانی چقدر ثروتمندی هرگز پولهایت را نشمار قطره ای اشک بریز و دستهایی را که برای پاک کردن اشکهایت میایند بشمار,این است ثروت واقعی(کوروش کبیر)‬{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 21:16
+4
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
یکی از حساس ترین لحظه ها توی امتحان اینه که وقتی داری امتحان میدی بغل دستی هات دارن از ماشین حساب استفاده میکنند و تو نمیدونی واسه چی دارن از این ماشین حساب استفاده میکنن !!!‬{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 21:15
+2
Hossein Behzadi
Hossein Behzadi
چه خنده دار که ناز را ميکشيم...آه را ميکشيم...انتظار را ميکشیم...فرياد رامي کشیم ... درد را ميکشیم...ولي بعد از اين همه سال آنقدر نقاش خوبي نشده ايم که بتوانيم، دست بکشيم‬
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 21:10
+2
ronak
ronak
برایم تعریف کن هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد...!؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 20:59
+4
ronak
ronak
مقاله از کلوب پاتوق خنده ، 1 روز پیش دستگیره چنگالی...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 20:48
+3
ronak
ronak
salam be dostay golam{-25-}
11 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 19:45
+5
zahra
zahra
سرگذشت یک شلوار در اصفهان شلوار"شلوارک"شرت"دم کنی"دستمال"{-18-}{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 18:12
+3
-2
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لب...خندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 15:20
+9
hamidreza
hamidreza
در facetoop
یاد گرفتم که……۱٫ با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.۲٫ با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .۳٫ از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود۴٫ تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم … !!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *شماره عوضی نبود …صدا اشتباه نبود …صدا همان صدا بود …چیزی دیگر انگار عوض شده بود ….چیزی شبیه دل …
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:22

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ