اگر سهمی از فردا داشتم... که هیچ....... اما اگر فردا سهم من نبود... به یاد این همه سادگی... یک یادش بخیر ساده... از سهم خودت برایم کنار بگذار... تا لااقل تلافی کرده باشی... ............امروزی را... که... تمام سهمم را برای دلتنگیت کنار گذاشت
دلم که می گیرد کودک می شوم ... کفش هایم تا به تا می شوند ... دستانی می خواهم که آرامم کنند ... مهربوونی که به فکر دلتنگی هایم شود ... و گلویی که بغض امانش را نبرد ... بهانه گیر می شوم ... نق می زنم که این را می خواهم .... که آن را می خواهم ... ولی هیچکس نمی داند ؛ که به جز تو هیــــــــچ نمی خواهم ...
چگونه دست دلم را بگیرم ودر كنار دلتنگیهایم قدم بزنم در این خیابان كه پر از چراغ و چشمك ماشینهاست …نه آقایان: مسیر من با شما یكی نیست از سرعت خود نكاهید من آداب دلبری را نمی دانم...