محسن رضایی ناظمی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
محسن رضایی ناظمی
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
رضا
تیرگی می آید، دشت میگیرد آرام، قصه ی رنگی روز میرود رو به تمام، شاخه ها پژمرده است، سنگ ها افسرده است، رود مینالد، جغد میخواند، غم بیامیخته با رنگ غروب، می تراود ز لبم قصه ی سرد... دلم افسرده در این تنگ غروب
رضا
به من نگاه میــــکنی دوباره زنده می شوم از حس با تـــو بودنم لبریز خنـده می شوم به من نــگاه میــکنی شبیه نــور مـی شوم در سرزمینِ قلـب تو زنده به گورمی شوم به مــن نـگاه مـیکنی بوسه جـوانه می زند ساز دلم به شــوق تو شور تـرانه مـی زند