تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن.مامان اومده میگه چیزی شکوندی؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ شیشه ی نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین
می سپارم دل به دریا بی خیال می شمارم لحظه ها را بی خیال می کشم بر دفتر نقاشی ام نقش های زشت و زیبا بی خیال گاه در آشفته بازار دلم می شوم تنهای تنها بی خیال
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد … برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی … گاهی هم دوستی میشوم مهربان دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا … دلم، از دست من خسته است ..........
دلم روزهای خوب می خواهد روزهایی که آرزو می شوند. روزهایی که مثل سایه می آیند و می روند دلم یک روز سفید با رگه هایی از نور می خواهد روزی که انتهایش یک شب روشن باشد. یک روز پر لبخند پرآرامش و یک روز پر از مداد رنگی ...
هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو، با یاد تو، با ع[!]ای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند تا زمان
سلام بهانه من دلت را راهی کن تا همسفر روزهای سخت دلم شود آخه دل من بی تاب دلت شده اشکها مرهم زخمش شده کاری نمیشه کرد مسافر زمان شده باور می کنی .عاشقت شده؟