یافتن پست: #دلم

محمد
محمد
در دلِ من چیزیست، مثلِ یک بیشه ی نور

مثلِ خواب دمِ صبح



و چنان بی تابم


که دلم می خواهد، بدوم تا تهِ دشت


بروم تا سرِ کوه


دورها آواییست که مرا می خواند...


 
دیدگاه  •   •   •  1394/04/7 - 18:40
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دختر بآس
توو اوج گریه هاش
وقتی دلش از آقاشون شکسته بگه ..
خدایا زودتر ما رو به هم برسون ..
تا بتونم حسابی گازش بگیرم
دلم خنک شه ..
دیدگاه  •   •   •  1394/03/30 - 18:49
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
حس هیچی رو ندارم...
دلم یه ماشین میخواد..
120 تا سرعت..
یه خیابون ک تهش یه پرتگاه خیلی مرتفع..
آهنگ "نفس های بی هدف محسن یگانه..
صداشم سقف ماشینو بلرزونه..
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میمیرم ازت
آهنگ ک تموم شد...
غصه های منم تموم میشه..
دیدگاه  •   •   •  1394/03/28 - 17:38
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/03/28 - 17:32
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/03/25 - 18:14
+3
sami
sami
دلم چتر می خواست و یکـــ روز بارانـے که تو چتر را بگیرے و مـن دستـانت را 

باران مـرا یاد چتر مــے اندازد و چتر مرا یاد قرارمان 

قرارمان که یادت هست ؟ 

اینکه آغوشت را چتـر کنـے تا چشمهایم بیش ازین خیس نشوند ؟؟؟!
دیدگاه  •   •   •  1394/03/22 - 15:09
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت... گلی شد. و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود، ولی نشد... بعدها هر چه شستمش پاک نشد؛ حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت! آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت: "این لباس چِرک مرده شده!" گفت: "بعضی لکه ها دیر که شود، می میرند؛ باید تا زنده اند پاک شوند!" چرک مُرده شد... و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت! بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید! حواست که نباشد لکه می شود؛ لکه اش می کنند! وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری، می شود چرک... به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است، تا زنده است، باید شست و پاک کرد...!
.
.
داستان کوتاه: شلوار سفید
احمد شاملو
دیدگاه  •   •   •  1394/03/21 - 16:27
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1394/03/21 - 16:12
+3
محمد
محمد
در این هیاهوی خلق
که پُتک بر آرامش ات میزند

دلم پیاده رویی میخواهد , بارانی

دست خودم را بگیرم

برویم صحبت کنان

تا انتهای گریستنِ آخرین ابرِ زندگی

نفرین به اجتماع

که نمی گذارد صدا به صدا برسد

دیدگاه  •   •   •  1394/03/18 - 01:15
+3
محمد
محمد

چقدر دلم تمام شدن می خواهد


از آن تمام شدن هایی که بشود نقطه سرِخط


و آنگاه دیکته تمام شود و من دیگر آغاز نشوم !

دیدگاه  •   •   •  1394/03/18 - 01:11
+3
صفحات: 4 5 6 7 8 پست بیشتر

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ