♥ نگار ♥
دختر بآس
توو اوج گریه هاش
وقتی دلش از آقاشون شکسته بگه ..
خدایا زودتر ما رو به هم برسون ..
تا بتونم حسابی گازش بگیرم
دلم خنک شه ..
♥ نگار ♥
حس هیچی رو ندارم...
دلم یه ماشین میخواد..
120 تا سرعت..
یه خیابون ک تهش یه پرتگاه خیلی مرتفع..
آهنگ "نفس های بی هدف محسن یگانه..
صداشم سقف ماشینو بلرزونه..
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میمیرم ازت
آهنگ ک تموم شد...
غصه های منم تموم میشه..
♥ نگار ♥
یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت... گلی شد. و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود، ولی نشد... بعدها هر چه شستمش پاک نشد؛ حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت! آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت: "این لباس چِرک مرده شده!" گفت: "بعضی لکه ها دیر که شود، می میرند؛ باید تا زنده اند پاک شوند!" چرک مُرده شد... و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت! بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید! حواست که نباشد لکه می شود؛ لکه اش می کنند! وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری، می شود چرک... به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است، تا زنده است، باید شست و پاک کرد...!
.
.
داستان کوتاه: شلوار سفید
احمد شاملو