یافتن پست: #دل

فاطمه تقوای سلیمی
فاطمه تقوای سلیمی
هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند و وقتی شما گریه میکنید دیگر حضور ندارند{-43-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 23:40
+6
hadith
hadith
دلم یک نقطه سیاه می خواهد برای گذاشتن آخر تمام این روزهای سیاه... و بروم سر خط یک روز قشنگ...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 23:04
+7
hadith
hadith
اعتبار آدمها به حضورشان نیست به دلهره ایست که در نبودنشان ایجاد میشود...
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 23:02
+6
عسل ایرانی
عسل ایرانی
ﺁﻗﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ! ﻧﻮﮐﺮﺗﻢ! ﺩﺍﺩﺍﺵ! ...... ... ... ... ... ... ...ﻣﻦ ﺗﻮ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ! ﺑﻪ ﺟﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢadslﺩﺍﺭﻡ! ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﺻﺒﺢ،ﺳﺎﻋﺖ٧ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻓﺮﻭﺵ ﻭﯾﮋﻩ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻧﮑﻦ. ﺷﺎﺭﮊ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺑﺨﻮﺭﻩ ﺗﻮ ﺳﺮ ﻋﻤﺖ 1000000ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺷﺎﺭﮊ ﮐﻨﻢ100ﺗﻮﻣﻦ ﺑﺪﯼ! ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺑﺎﻧﮏ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ! ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﺮ ﭼﯽ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻧﮕﻮ! ﻧﮑﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭِﻣﻦ! ‌ﻧﮑﻦ ﭘﺪﺭِﻣﻦ! ﻧﮑﻦ ﺑﻲ ﻧﺎﻣﻮﺱ! ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﭘﯿﺸﻮﺍﺯ ﮔﺮﻓﺘﻢ؟ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟ ﻧﻨﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟؟؟؟ﮐﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ؟؟ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﻭﻭﻭﻥ من آخه؟؟؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 21:04
+6
ronak
ronak
برایم تعریف کن هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد...!؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 20:59
+4
رضا
رضا
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.......................
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 18:50
+2
ebrahim
ebrahim
دل است! شعور اگر داشت، نمی گرفت
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 17:14
+7
محمد حسین هذبی
محمد حسین هذبی
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لب...خندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 15:20
+9
hamidreza
hamidreza
در facetoop
یاد گرفتم که……۱٫ با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.۲٫ با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .۳٫ از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود۴٫ تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم … !!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *شماره عوضی نبود …صدا اشتباه نبود …صدا همان صدا بود …چیزی دیگر انگار عوض شده بود ….چیزی شبیه دل …
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 14:22
ebrahim
ebrahim
تو را آرزو نخواهم کرد هیچوقت تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی با دل خود نه با آرزوی من
دیدگاه  •   •   •  1390/10/20 - 13:26
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ