رضا
برای عشق تو باید چه کار می کردم چگونه باز دلت را شکار می کردم چگونه از تب گرم نگاه گیرایت به کنج سرد غرورم فرار می کردم اگر خدا نفس ات را به روح من می داد تمام سال هوا را بهار می کردم چه می شد آه همان شب یواشکی خود را درون پیرهنت استتار می کردم تپش تپش ضربان دلت به من می خورد کنار تو به خودم افتخار می کردم اگر که شعر مجال نفس کشید داشت تو را برای ابد ماندگار میکردم
Pedram
آیا میدانید که دلفینها آنقدر باهوشند که در طی چند هفته میتوانند انسانها !!! را طوری تربیت کنند تا روی لبه استخر بایستند و برای آنها ماهی پرت کنند؟.
رضا
دستم نمی رسد که تو را دست چین کنم، این شاخه هم که خر شده سر خم نمی کند.........................
fatemeh
روی آن شیشه تب دار تو را ها کردم اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشت تا به امید ورود تو دهان وا کردم با سر انگشت کشیدم به دلش عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
fatemeh
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای / گفت یا باد است یا خواب است یا افسانه ای / گفتمش احوال عمرم را بگو تا چیست عمر / گفت یا برقی است یا شمعی است یا پروانه ای / گفتمش مردم نمی دانی چرا دل بسته اند ؟ / گفت یا مستند یا کورند یا دیوانه ای