یافتن پست: #دل

saman
saman
در CARLO
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است ...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/22 - 09:38
+6
sara
sara
بوی کاهگل می آید

بوی آب وخاک

بوی دلتنگی

نکندمن مرده ام؟!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/22 - 09:27
+3
binam
binam
در CARLO
هیف است ساعت دلتنگی
با همان عقربه ها هنوز در حال گردش باشد
وقتی که تو هستی
اما انگار که نیستی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/22 - 00:25
+7
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
پسر به دختر : اعتمادتو به من ثابت کن همان لحظه دختر خود را عریان و لخت مادر زاد کرد دختر به پسر : حال تو اعتمادتو به من ثابت کن پسر تمام لباس هایش را تنش کرد یادمان باشد وقتی میگوییم تا آخرش هسیتم ، آخرش بستن کمربندمان نباشد ...
1 دیدگاه  •   •   •  1392/04/22 - 00:03
+9
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
3 دیدگاه  •   •   •  1392/04/21 - 21:38
+6
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
من آفتاب انديشه را به سرزمين عشق خواهم كشاند من ستاره اميد را در دل پرمهرت خواهم نشاند و خواهم نوشت: . . . دوستت دارم {-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/21 - 21:35
+5
alifabregas
alifabregas
زندگی کن به شیوه خودت …
با قوانین خودت … !!!
مردم دلشان می خواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند …
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی …
چه خوب … چه بد …
موضوع صحبتشان خواهی شد …!
پس زندگی کن به شیوه خودت …
چه خوب … چه بد …
دیدگاه  •   •   •  1392/04/21 - 20:57
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی
که بسوخت بند بندم ز حرارت جدایی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/21 - 19:29
+7
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود ولی قایق نداشت
دلباخته سفر بود ولی همسر نداشت
حکایت کسی که زجر کشید اما ضجه نزد
زخم خورد اما زخم نزد
زخم داشت ولی ناله نکرد : گریه کرد ولی اشک نریخت
وفادار بود ولی وفاداری ندید
حکایت من حکایت کسی است که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا ذره ذره مردنش را کسی نفهمد
حکایت من حکایت غریبی بود .
دیدگاه  •   •   •  1392/04/21 - 19:26
+7
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعداز مرگ سهراب آمدیی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروزو فردای تو نیست من که یک امروز میهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به نازتو جوانی داده ایم دیگراکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب حجران که یکدم در دوچشم من نخفت
دیدگاه  •   •   •  1392/04/21 - 19:20
+6

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ